دست به قلم

اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام.

کمی جلوتر

   از زمانی که یادم می‌آید از عقب بودن می ترسیدم. این ترس از عقب بودن تنها در زمینه های درسی بروز پیدا می کرد. هیچ وقت نمی ترسیدم که فلان چیز را ندارم و دیر شده است و.... ؛ اما همیشه می ترسیدم که کسانی هم سن من هستند اما از من چیزهای بیشتری بلدند و کتاب های بیشتری خوانده‌اند. راستش به این آدم ها حسادت می کردم و می‌کنم. این که چرا حسادت من دامن این چنین تجربه هایی را گرفته است علتش را نمی دانم، اما حسادت از هر نوعی که باشد مخرب است، رنج آور است. قدیمی ترین حسادت عمیقی که به یاد دارم مربوط می شود به حدود 10 یا 12 سالگی ام. آن موقع کتاب ماتیلدا را خوانده بودم. این کتاب را خیلی دوست داشتم اما خواندنش اضطراب شدیدی به جانم انداخت. در یکی از صفحات کتاب نام رمان های بزرگی نوشته شده بود که ماتیدا در سن بسیار پایین همه‌ی آن ها را خوانده بود. احساس خوبی نداشتم. ماتیدا دختر بچه‌ی قصه از من کتاب های بیشتری خوانده بود و من از او عقب بودم. آن موقع با آن سن کم تاکید داشتم که من هیچ وقت به ماتیلدا نمی رسم، البته پر بیراه نمی گفتم چرا که حالا هم که 26 سالم شده است هنوز به ماتیلدای قصه نرسیده‌ام. امروز می دانم سنجه ام اشتباه بوده است، نه آن روزها بلکه تمام این سال ها، می دانم اصلا جلو و عقبی آنگونه که من جایگاه ها را از هم افتراق می‌دهم وجود ندارد. اما نمی دانم راه رها شدن از این مقایسه ها چیست؟ آیا باید نگاه به اطرافیان نکرد و بالاترین حد ممکن را در نظر داشت و پیش رفت؟ آیا به بالاترین نقطه هم نمی شود نظر داشت و باید تنها پیش پا را نگریست؟ نمی دانم! فقط این را می دانم که حضور ماتیلداهای خیالی در ذهنم با آن همه آورده و کتاب خوانده که رسیدن به آن ها در ذهنم ناممکن است برایم رنج زیادی به همراه دارد. رنج پایین تربودن از بقیه، رنج معمولی بودن!

اسکیس

   کنکور کارشناسی ارشد با همه‌ی سختی‌هاش بالاخره تمام شد. دیروز بعد از امتحان اسکیس مرحله‌ی دوم، احساس می‌کردم سرشم پر از تیر و ترکش اضطراب این چند ماه هستش. سوال امتحان سخت بود برام، خیلی سخت. قبل از امتحان با خودم این شعر رو زمزمه می کردم که «خود راه بگویدت که چون باید رفت»؛ اما وقتی برگه ها رو جلوم گذاشتن، تازه فهمیدم ورود به این راه برای من آنچنان زبان گویایی نداره. فقط حرف یکی از دوستان در گوشم بود که می گفت، اگر سخت بود برای همه سخته و تو هم یک شانس داری و باید ازش استفاده کنی، و این کار رو کردم. فارغ از اینکه نتیجه چه خواهد شد، امروز که از خواب بیدار شدم احساس رضایت می‌کردم، اونم فقط به خاطر اینکه در مواجهه با این امتحان خودمو نباختم. راضیم از خودم، به خاطر اینکه روحیم در زمان جنگ خیلی متفاوت بود از تصوری که از عملکرد خودم داشتم. حداقل در این مورد، اونقدر که در خیالات خودم فکر می‌کردم، از خودم ضعف نشون ندادم. :)

 

سفر به یزد- بخش صفر

   هفته‌ی آینده قرار است همراه با همکارانم برای یک سفر کاری به یزد بروم. کمی ترس و دلهره دارم که نکند از گرمای یزد و یا از کرونا بیمار شوم و به امتحان اسکیس کنکورم که احتمالا اوایل مهر ماه برگزار خواهد شد نرسم. از طرف دیگر کمی هم نگران این هستم که برای اولین بار سفر کردن با کسانی که زیاد بهشان نزدیک نبوده‌ام چگونه خواهد بود، آن هم برای زمانی در حدود پنج روز. برای همین تصمیم گرفتم از حالا که چند روزبه سفر مانده شروع کنم به نوشتن هر چه که از سفر می‌تواند دلگرم کننده باشد یا هر کاری که می‌تواند در سفر برایم حس و حال خوبی ایجاد کند. 

نفیر

   زندگی آنگاه که به عمیق ترین وجه تجربه می‌شود، شعارگونه‌ایست که انگار، از دست نیافتنی ترین ارکان جان آدمیزاد بیرون زده‌است.

   انسانی که عاشق زندگی باشد و میل به زندگی اصیل در او فوران کند، شعار می‌دهد. می گویم «شعار» چرا که از بعضی مفاهیم و تجربه‌ها آنقدر دورم که برایم همچون یک آرمان در دل شعرها و شعارها می‌ماند. انسان سرشار از زندگی، وجودش شعار عشق می‌دهد، شعار آزادی؛ و چنان زیست می‌کند که انگار از ذره ذره جانش برای آن‌ها مایه گذاشته است. انسان‌هایی با چنین شیوه‌ی زیستن، «نفیر» جانشان آنقدر بلند است که وادارام می‌کند سر برگردانم، چشمانم را باز کنم و بپرسم این فریادهای مستانه از کدام جاده‌ سر برآورده است؟

نگاه می‌کنم، فکر می کنم و مدام جمله‌ای در سرم تکرار می‌شود که رهایی از آن ناممکن است: «از کدام راه باید بروم که در بود یا نبودم، من هم بانگی باشم از این آواز ناتمام.......؟»

حاج خانوم و حاج آقا

   بچه که بودم پدرم همیشه از خانه ی کودکی اش در خیابان خوشبختی تعریف می کرد. من خانه ی خیابان خوشبختی را جز در خیالاتم ندیده ام. اما همیشه دوست داشتم آنجا زندگی کنم. وقتی پدرم زخم کف پایش را نشانم می داد که وقتی در حوض با برادرهایش بازی می کرد، بریده بود، دلم برایش نمی سوخت. بلکه دلم می خواست من هم با خواهر و برادر نداشته ام در آن حوض آب بازی می کردم؛ حتی اگر پایم زخمی می شد! حالا که سال ها از آن خاطرات و خانه ی ندیده می گذرد، می بینم آدم ها اغلب یک خانه ی خیابان خوشبختی دارند که از آن برای فرزندانشان تعریف کنند. جایی که فکر و خیالات ناراحت کننده، دغدغه های فردا و پس فردا در آن راه ندارد. جایی که شیطنت هایش، شعمدانی های باغچه اش و توپ بازی های شبانه روزی اش به یاد مانده و بس. اما سختی اش این است که این خانه‌ی خوشبختی با رفتن آدمها، با بزرگ شدن خودمان و خیلی چیزهای دیگر تمام شدنی است و هیچ خانه ی دیگری جایش را نمی گیرد.

فال خوب

   از وقتی که یادم می‌آید، در کتابخانه پدرم، آن طبقه‌ی بالا جناب حافظ و سعدی همنشین بودند. زمانی که بچه تر بودم، شاید دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان خیلی وقت ها می‌رفتم دیوان حافظ را برمی‌داشتم و با آنکه درست خواندن بسیاری از ابیات را هم بلد نبودم، اما همیشه بادی به غبغب می انداختم و به پدرم می گفتم: «بابا می خوای برات فال بگیرم؟»

مستند خون است دلم برای ایران

   مستند «خون است دلم برای ایران»، فیلمی پیرامون زندگی و فعالیت های استاد منوچهر ستوده، ایرانشناس و جغرافی دان تاریخی است. زندگی این بزرگان نشان از تلاشی بی پایان دارد، خالصانه می کوشیدند تا از کنج وکنار این مرز و بوم، حقایق را آشکار کنند. مکتوب می کردند  تاریخ سرزمینشان را، تا به این واسطه حفظ کنند سرزمینشان را. شوقی که از کلمات و زندگی این آدمها برمی آید وصف ناپذیر، و برای من تکان دهنده است.

   با خودم فکر می‌کنم ما وارثان این بزرگ مردانیم، پس چرا نباید به پیش برویم؟  ما هم بسان این ها دلمان برای ایران خون است، پس چیست که گاه بازمی داردمان از حرکت؟ از ناامیدی گریزی نیست، اما به گمانم نباید اینگونه شتابان به آغوشش شتافت. پیش رفتن تا منتهای جان است که شتافتن و استمرار را سزاست. باید پیش برویم در طلب آفتاب. به امید آنکه روزی آن را از ژرفای اندیشه و جانمان بیابیم. ما وارثان سرزمین آفتابیم. روشنایی میراث ماست و ما را شایسته است که در طلب آن تا مشرق اندیشه برویم و عاقبت بیابیمش. باشد که سزاوار میراث این بزرگان باشیم.

مستند خون است دلم برای ایران را می توانید اینجا تماشا کنید.

در خانه بمانیم!

        

تو چراغ خود برافروز

   این روزها که باید «درخانه بمانیم»، با بسیاریِ غمها، سخت می توانم کنار بیایم. قبل‌تر غم را می‌شد فریاد زد، حتی اگر صداها بالا نیامده کوتاه می شدند! می شد عزیزان را در آغوش گرفت و از بار غمشان کاست. قبل از کرونا، آسانتر «می توانستیم» بار از دوش هم برداریم، اما این روزها با اندکی سهل انگاری حتی ساده تر از قبل، بار روی دوش یکدیگر می گذاریم. این روزها غم هست، دلتنگی هست و حسرت اتفاق‌های به ظاهر ساده ای که در دوران قرنطینه نشانم دادند که چقدر بزرگ هستند. برای من دیدار دوستانم و شوق حاصل از آن، بوسیدن دست بزرگانی که دیگر در کنارم نیستند، و شنیدن بوی عید، از آن چیزهاییست که این روزها، سخت در حسرتشان هستم! با این حال، می دانم که باید زندگی را در حد توانم برپا نگه دارم، باید این روزها به هر ضربه و زوری شده تلاش کنم که از خط خارج نشوم، پیش بروم و اگر بخت یار بود و بعد از این ایام زنده ماندم، عهد ببندم که زندگی را حتی شده «کمی»، متفاوت تر از پیش از سر بگیرم!

   صحبت های استاد عزیز، دکتر محمد علی موحد در مستند «تو چراغ خود برافروز» از آن چیزهایی بود که شنیدنش، برای بر پا ماندنم در این روزها، و نجات دلم از درماندگی، حیاتی می نمود. در این مستند حرفهایی نغز شنیدم، از معنای زندگی، دوست داشتن، خدمت کردن و خیلی چیزهای دیگر. و از همه مهم تر، در این ایام سرد و خاکستری، لذت شنیدن صدایی گرم و رنگارنگ را چشیدم.

آنچه در ادامه آمده، توضیحی است که درباره‌ی محتوای این مستند در آغاز آن ذکر شده است:

« آنچه می‌بینید حاصل پرسش استاد مصطفی ملکیان، از دکتر محمد علی موحد درباره‌ی معنای زندگی است. پرسش‌هایی درباره‌ی حسرت های بر دل مانده، بهجت ها و سرور های به یاد مانده، چکیده و عصاره ای از قریب یک قرن کسب معرفت و بینش. به عبارتی نگاهی که یک پیر به قله رسیده از راه طی شده هستی دارد و آن را سخاوتمندانه برای رهروان توصیف می‌کند.»

عجب آواز خوشی

از چیزایی که این روزا حال من رو خوب می کنه شعر هست، گفتم این شعر از آقای مجتبی کاشانی رو اینجا به اشتراک بذارم، شاید خوندنش برای کسان دیگری هم، حس خوبی به دنبال داشته باشه:

Designed By Erfan Powered by Bayan