دست به قلم

اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام.

از جانستان

هر قدمی که در کوه و دشت جانستان گذاشتم برایم حس بی نظیری را با خود به ارمغان داشت. هر لحظه اش، دمی از زندگی بود که باید آن را غنیمت می دانستم. قدمی بهار بود قدمی دیگر زمستان بود، لحظه ای چشمانت بر چمنزار می افتاد و گوشت صدای آب را از دور ها می شنید و پایت هم در گل بود! آن آدمهایی که هر روز نگران بودند که مبادا آبی،‌ گلی یا خاکی، هندسه ی منظم آن ها را خراب کند، آسوده پاهایشان را در گل فرو می کردند. بعضی ها شاکی بودند، بعضی ها از احساسشان می گفتند، از این که با هر گامی که در گل برمی دارند انگار دارند سنگین تر می شوند. هر لحظه باید تنها به همان دم فکر می کردی، این خیلی خوب بود و بهتر آنکه انگار چاره ی دیگری هم نداشتی. می دانستی جوری باید پایت را بگذاری که در این لحظه روی برف ها زمین نخوری. می دانستی باید بروی. می روی، آنقدر که دیگر از نفس می افتی آنقدر که نای کلامی حرف زدن نداری، آنقدر که مقصد و مقصودت تنها یک گام است و بس، و تنها هدفت بازنایستادن است. هدفت کنکاش هر قدم است، و شنیدن صدای کوهستان. و هر گام اینگونه در جانت می نشیند. فکر کردن هم آنجا جور دیگری بود، یک جایی در مغزم خالی بود. نه به فکر کار فردا بودم، نه به فکر کتابی که باید خواند نه موسیقی ای که باید شنید. فقط جایی از ذهنم لحظاتی بعضی آدمها را به یاد می آورد. اصلا انگار ویژگی بعضی راه ها و آدمها به هم نزدیک هستند، وقتی سنگینی و سختی سنگ ها را طی می کنی یاد بعضی نفرات می افتی، روی برف که می روی، یاد عده ای در دلت زنده می شود که گاهی برخوردشان با تو بویی از نرمش دارد، وجودشان برایت سفید است. اعتماد می کنی، لبخند می زنی و اتفاقا همان لحظه روی برفهای سفید زمین می خوری!

همینطور که در بی فکری خودت غرق شده بودی گاه به گاه طنین موسیقی ای بلند می شد، هر چه که بود دلپذیر بود، راستش آنجا دل آدم هر حس و حالی را می پذیرفت و خوب تلقی می کرد.

رفتن به دنبال یکدیگر هم، زمانی که هر لحظه جلوی رویت و پشت سرت کسی باشد، در کوه خیلی لذت بخش است. می فهمی نه جلو افتاده ای نه عقب هستی، و همه چیز سر جای خودش است. آنجا دیگر بیهوده دویدن های هر روزه را فراموش می کنی. در کوه بیهودگی معنایی ندارد، چرا که شتابی در کار نیست. کاش در زندگی روزمره هم گاهی اخطاری بود که می گفت،‌ از اینجا جلوتر لازم نیست بروی، اصلا نباید بروی! شاید آنموقع آدم در همانجایی که بود احساس راحتی می کرد، شاید آدم راضی می شد.

خلاصه که همه چیز در کوه و دشت برایم تازه بود، و حسی از رضایت را با خود به همراه داشت.

لحظه های ناب جانستان همان شعر شاملو بود که می گفت:

یله بر نازکای چمن زار رها شده باشی، پا در خنکای شوخ چشمه ای.....



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

بوف کور بخش اول

امروز کتاب بوف کور را خواندم. تقریبا از نیمه های کتاب ذهنم از داستان پرید. انگار از آنجا به بعد همینطور ذهنم در جمله ها و حس هایی که نویسنده مطرح کرده بود قفل می شد. اولین کتابی بود که در حین خواندنش من را مجبور کرد، سه بار خواندن را قطع کنم و چیزهایی که به ذهنم رسیده را بنویسم. در مورد کتاب های دیگر معمولا یا خطی را در دفترم می نویسم یا آن که مطالبی که توجهم را جلب کرده اند را رنگی می کنم و همانجا خطی درباره ی آنها می نویسم. اما برخورد با این کتاب باعث شد هی حرف در مغزم راه بیافتد، حرف هایی در مورد زمان، ترس، و در مورد مرگ.

باید یکبار دیگر کتاب را بخوانم و در مورد آن حرفهایم را بنویسم، اما چیزی که حالا به ذهنم می رسد این است که بیان احساس ها در کتاب به گونه ای بود که انگار آدم را با لباس ترس، یا جامه ی مرگ در یک استوانه ی آینه ای بیاندازند. ترس بی نهایت برای آدم تکرار می شود، مرگ برسر آدم آوار می شود. اما خوبیش این بود که وقتی سرت را بالا می کردی و چشم از این بدنه ی آینه گون بر می داشتی می دیدی هنوز بالای سرت آسمانی هست، در خانه نشسته ای، و انگار هنوز زنده ای!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

کوی دوست

در زیر پله های خیابان انقلاب به همراه یکی از دوستانم پرسه می زدیم، او دنبال کتابی بود اما من نه. بی هیچ منظور و مقصودی کتاب ها را نگاه می کردم. اما منظور آدم خیلی وقت ها همینطور نابهنگام خودش را نشان می دهد. بین انبوه کتابها این نام را دیدم، «درکوی دوست». با خودم گفتم وصف کوی دوست و حافظ با هم عجین هستند. کتاب را برداشتم، ورق زدم و دیدم از حافظ می گوید. به شوق آمده بودم، انگار کشف بزرگی کرده باشم. کتاب را گرفتم و خواندنش را آغاز کردم. حرف های نویسنده اینگونه نبود که حال خوبی که از خواندن شعری به آدم دست می دهد را خراب کند، برعکس مثل دوستی بود که با تو در جایی آشنا و صمیمی، همقدم می شود. دوستی که انگار حال و احوالش با آن مکان عجین است، و تو را می برد و کنج هایی از آن فضا را که تابحال ندیده ای به تو نشان می دهد، و تو هر لحظه به وجد می آیی.

بعد از خواندن این کتاب، رفتم سراغ کتاب دیگری از این نویسنده، به نام سوگ سیاوش.

چند خط زیر را از این کتاب انتخاب کرده ام:

کاوس خاطرخواه و مبتلای سودابه و کشتهی اوست. چگونه می تواند او را بکشد! اما چون می داند که سودابه کشتنی است به خود می قبولاند که کشتنی نیست. و شاید به راستی نمی داند که دارد چیزی را به خود می قبولاند و این اندیشه ها همه بهانه ی رفتاری است که جز آن نمی تواند.

سوگ سیاوش، شاهرخ مسکوب


فکر می کنم واقعا گاهی اوقات اندیشه ها همه بهانه ی رفتاری هستند که جز آن نمی توانیم. گاهی وقت ها آدم میخواهد کاری را انجام دهد، شروع می کند به دلیل تراشی و آوردن بهانه های مختلف. گاهی برای کار اشتباهی مدام دلیل می آوریم، چون دیگران از ما دلیل می خواهند. بعضی وقت ها آنقدر این دلایل قوی و محکم می شوند، که خودمان هم فراموش می کنیم که کار اشتباهی کرده بودیم. اصلا باورمان می شود که جز این راه دیگری پیش رویمان نبود! فراموش می کنیم که ما فقط خواستیم که امری صورت گیرد و هیچ دلیلی برایش نداشتیم. آن لحظه وجودمان اینطور طلبید، همین.

اما مسئله ای که ذهن من را به خود درگیر کرده است حالت عکس این مسئله است، زمانی که آدم کاری را انجام می دهد و اتفاقا، چندین و چند دلیل متقن برای درست بودن آن در ذهنش دارد. اما خواستن در دلش وجود ندارد. کار درستی را انجام می دهی و دلیل و منطق و استدلال هایت هم دیگر بهانه نیستند، درست و به جا هستند.

اینبار خودت می مانی و خودت. و وجودی که هر چه برایش استدلال و برهان می آوری از تو نمی پذیرد، چرا که اصلا درست و غلطی برایش معنا ندارد. فقط از خواستن و نخواستن حرف می زند! تو برابر خواسته اش ایستاده ای و او مانند دیگران نیست که تا در جمله ای جوابی به ظاهر درست شنیدند تو را رها کنند. گریبانت را محکم گرفته و می گوید چرا؟!

این چرای بی جواب، و وجودی که هیچ پاسخی را پذیرا نیست آدم را فرسوده می کند.

خیلی وقت ها آدم می ماند کدام را انتخاب کند خواستن های غلط اما واقعی با بهانه های دروغین، و یا اراده ای که درست عمل می کند و وجودی که خواستنی برای آن عمل ندارد. وقتی انتخابت این دومی باشد، آنگاه تو می مانی و یک آدم زبان نفهم در درونت که به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

بهار من

بهار عمر خواه ای دل، وگرنه این چمن هر سال/

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد


بهار عمر من کی می‌آید؟ 

از پس کدام زمستان سربلند می‌کند، و کدام درد انتظاری را می‌طلبد؟

احساس می‌کنم با تمام وجودم خواهان رویش هستم، خواهان تغییر، اما نه آنگونه رویشی که علف‌های هرز از آن پدید آیند. رویش جوانه‌وار، رویشی را روحم می‌طلبد که قاصدک پدید آورد. آنگونه قاصدک‌وار از خاک بیرون بیایم که مقصد پروازم، همه جا باشد.

با وزش بادی به همه جا پرواز کنم و با خودم آرزوهایم را به پرواز درآورم. 

بهار عمر من کی از راه می‌رسد؟

اینجاست که می‌فهمم عمر انگار اصلا زمان ندارد، انگار می‌رود و می‌رود و مدام در زمستانی بی‌زمان است، بعضی وقت‌ها سرت را می‌کنی توی برف مثل کبک. بعضی وقت‌ها می‌لرزی بی‌آنکه بدانی در زمستان به سر می‌بری؛ بعضی وقت‌ها هم زمستان را غنیمت می‌دانی. 

گاهی هم انگار از زمستان روحت باخبری اما دیگر آن را نمی‌خواهی.

آنگاه منتظری، انتظاری سخت. انتظار برای بهاری که قرار است خودت پیام آورش باشی، و قرار است روییدن تو این بهار را پدید آورد. سخت است وقتی نمی‌دانی این تغییر چگونه قرار است رخ دهد.

تغییر از زمستان به بهار و از دانه به نهال.

چگونه آدم باید از خاک سر دربیاورد و با این سردرآوردن ببیند احوالش منقلب گشته، و فصلش بهار شده است.

بهار من کی از راه می‌رسد؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

مسئله ی اسپینوزا

قبل از آنکه از کتاب «مسئله ی اسپینوزا » بگویم می خواهم چیزی را تعریف کنم.

مدتی پیش کتابی را شروع به خواندن کردم اما نمی توانستم جلو بروم، صفحات مانده باری بودند روی دوشم و صفحاتی که خوانده بودم انگار فقط بارم را سبک می کردند و تاثیری روی ذهنم نداشتند. با یکی از دوستان در اینباره صحبت می کردم او می گفت هنوز وقت خواندن این کتاب برایت نرسیده است.

صحنه ی مشابهی چندبار دیگر هم اتفاق افتاد یکبار کتابی را به استادمان نشان می دادم، و می گفتم این را گرفتم و شروع به خواندن کردم، با این که همین چند صفحه ی اول را با دقت تمام خواندم اما اصلا نفهمیدم. استاد هم خنده ای کرد و چند نویسنده و آثار آنها را نام برد و گفت اول باید این ها و حتی چیزهای دیگری را بخوانی تا بتوانی با زبان این کتابی که در دست گرفته ای آشنا شوی. گفت برو و به شوق روزی که این کتاب را دوباره در دست بگیری بیشتر بخوان.

فکر می کنم وقت خواندن کتاب ها، هم باید زبان آنها به ذهنم راهی داشته باشد و هم اینکه گاهی باید حال و هوای من هم با آنها سر سازگاری داشته باشد.

چند وقت پیش شروع به خواندن کتاب مسئله ی اسپینوزا کردم. کتاب دیگر نویسنده ی آن یعنی اروین یالوم به نام «درمان شوپنهاور» را خوانده بودم و دوستانم تعریف زیادی از این کتاب می کردند. اما نمی شد! چند صفحه اول را می خواندم و بعد میگذاشتمش کناری. تا اینکه هفته ی پیش استاد از فلسفه ی اسپینوزا شروع به گفتن کرد. واقعا وقت خواندن این کتاب برایم رسیده بود. بجای دو کتابی که استاد از اسپینوزا معرفی کرده بود شروع به خواندن این کتاب کردم!

داستان به این صورت بود که نویسنده دو قصه را از دو قرن متفاوت به طور موازی روایت می کرد و سعی بر طرح ارتباطی میان آدمها و عقاید مطرح در این دو داستان داشت. روایتی مربوط به آلفرت روزنبرک و داستانی دیگر مربوط به زندگی اسپینوزا و درواقع روزنبرکی را تصویر می کرد که در برهه هایی از زندگی به دنبال یافتن ریشه ی عقاید اسپینوزا بود.

به شخصه قسمت هایی که مربوط به زندگی و عقاید اسپینوزا بود را بیشتر دوست داشتم، هر چند که نویسنده در پایان کتاب این نکته را ذکر کرده بود که بسیاری از قسمت های مربوط به زندگی اسپینوزا ساخته ی خیال او بودند، اما فارغ از درست و غلط طرحی که از اسپینوزا در ذهنم ترسیم شد بسیار ذهنم را به خود مشغول کرد.

نمی دانم شاید همانطور که در بعضی قسمت های کتاب گفته می شد من هم به شنیدن داستان تمایل بیشتری دارم.

در آخر می خواهم قسمتی از کتاب را که دیدگاه اسپینوزا در رابطه با انسان و ارتباط او با دیگر انسان ها را ذکر می کرد مطرح کنم.

اسپینوزا می گوید: من تصور نمی کنم که انسان تنهاست. من فقط نگاهی متفاوت به مقوله ی رابطه دارم. من به دنبال تجربه ی شادی بخشی ام که نه از طریق «ارتباط» بلکه از «فقدان جدایی» حاصل می شود.

اختلاف بسیار ظریفی میان این دو کلمه برقرار است. من معتقدم ما از طریق منطق می توانیم تا حدودی جوهر خدا یا طبیعت را بفهمیم. من گفتم « تاحدودی»، زیرا هستی واقعی خدا فراتر از تفکر ماست. خدا نامحدود است. و از آنجا که ما مخلوقاتی محدودیم، نگاهمان هم محدود است. بنابراین ما برای ارتقای فهممان باید سعی کنیم این جهان را از جنبه ی سرمدی نگاه کنیم. به عبارت دیگر، باید بر موانع شناختمان، که نتیجه ی اتصال با خودمان است، پیروز شویم. و همه چیز را از منظر تساوی مطلق و دورنمایی حقیقی نگاه کنیم. اگر بتوانیم چنین کنیم، موفق شده ایم بندهای میان خودمان و دیگران را تجربه کنیم. اگر چنین چیزی رخ دهد، یک آرامش بسیار بزرگ در ما جریان می یابد و هیچ رویدادی ما را نگران نمی کند، حتی مرگ ما هم چیزی را تغییر نمی دهد. و وقتی دیگران هم به چنین دیدی برسند، با هم دوست خواهیم بود و آنچه را برای خود می خواهیم برای دیگری هم خواهیم خواست و با یک همفکری عمیق عمل خواهیم کرد. این تجربه ی خجسته و لذت بخش نتیجه ی فقدان جدایی است، نه ارتباط.

این است فرق میان کسانی که برای گرمی و امنیت اجتماع می کنند با کسانی که با هم نگاهی مسرور و هدایت شده به طبیعت و خدا دارند.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

شنیده شدن

فکر می کنم مکمل حرف زدن شنیده شدن باشد. گاهی وقت ها آدم با اشتیاق یک سری کلمه را پشت هم ردیف می کند و می گوید، اول فکر می کند این حرف ها را گفتم چون احساسی درونی من را وادار به گفتن می کرد. اما بعد از آن انتظار بازخورد حرف ها به وجود می آید. آدم کلام طرف مقابل را در پاسخ به حرف هایش می شنود، به چهره ی او نگاه می کند، و گاهی از چشمان طرف مقابل احساس او را نسبت به حرف هایش دریافت می کند. ممکن است در پاسخ حرف های آدم فردی تنها یک کلمه بگوید، اما این حس به انسان دست بدهد که صحبتش شنیده شده است و خیالش  راحت شود، خیالش راحت شود که کسی هست که حرف هایش را درست بشنود.

اما در مقابل گاهی اوقات آدم ها طوری با تو رفتار می کنند که نه تنها می فهمی جمله ای از تو دریافت نکرده اند، که بدتر از آن متوجه می شوی اصلا به حضور تو واقف نبوده اند و این دردناک است.

این که آدم بداند لحظه هایی که باید چیزی را بگوید، آن گوش شنوایی که بشنود بی آنکه احساس ملال کند و ملالش را به آدمی منتقل کند کجاست و از سویی این که آدم تشخیص بدهد در برابر هر فردی حرف قابل بیان و از طرفی قابل شنیده شدن کدام است، به نظرم کشف بزرگی است که رنجش را باید به جان خرید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

خواب در بیداری

گاهی وقت ها پیش آمده است که عصر از خواب بیدار شوم اما ندانم روز است یا شب، و یا حتی چندشنبه است. اما کمتر پیش آمده بود که در بیداری موقعیت خود را گم کنم. (البته بگذریم از آن نوع گم کردن استعاری که گاه خواسته یا نا خواسته دچارش می شوم.)

دیروز بعد از بازگشتن از دانشگاه و قرار دادن کوله پشتی و وسایلم در خانه، مادرم گفت به قنادی برو و شیرینی بخر، سریع به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم و با جعبه ی شیرینی به سمت خانه راه افتادم. موقع برگشتن از تاکسی پیاده و وارد کوچه مان شدم، کوچه ای آن قدر دور و درازکه خیلی وقتها از دستش عصبانی می شوم. در طول کوچه و برای رسیدن به خانه خودم را حتما به کاری مشغول می کنم، از شمردن پلاک ها گرفته تا بررسی موزاییک های نا همگونی که مردم در پیاده رو و جلوی خانه هایشان می کارند! همینطور نگاه کردن به آسمان از بالای ساختمان قدیمی کوتاهی که بین دو آپارتمان بلند کناریش جلب توجه می کند.

خلاصه وارد کوچه شدم واینبار به فکر دانشگاه افتادم، به فکر دوستانم، پایان نامه و حرف هایی که بینمان رد و بدل شده بود. آن قدر غرق فکرهایم شدم که وقتی به خودم آمدم احساس کردم دارم از دانشگاه برمیگردم خانه! و دیدم کوله پشتی ام همراهم نیست فکر کردم آن را در تاکسی جا گذاشتم، محکم به صورتم زدم و ناامیدانه و به حالت دویدن چندقدمی به عقب برگشتم، و ناگهان جعبه ی شیرینی را در دستم دیدم و از خواب پریدم، و تازه یادم افتاد دارم از کجا میآیم. این هم از گم کردن خود و خواب دیدن من در بیداری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

این آدم‌ها


نمی دانم تجربه کرده اید یا نه، اما دوباره دیدن جاهایی که در گذشته با آن ها خاطره داشته ایم، گاهی اوقات اصلا خاطره انگیز نیست!

معماری همان معماری است و تو هم حداقل به نام، همان آدم قبلی هستی، اما وقتی برای تجدید خاطره پا به آنجا می گذاری می بینی، اگر تنها در ذهنت به این فضا می آمدی بسیار خاطره انگیز تر می بود. وقتی بعد از سال ها به جایی می روی و آدم های جدید را آنجا می بینی می فهمی اگر تو آنروزها اینجا را مال خود احساس می کردی به این خاطر بوده است که حضورت سازنده ی آنجا بوده است، آنروزها این فضا به تو هم تعلق داشت، اما دیدن آدم های جدید این را به آدم نشان می دهد، که آنجا دوباره ساخته شده است. به نوعی دیگر ساخته شده است جوری که تو با آن غریبه هستی، غریبه ای که آنجا جایش نیست. باید بارش را ببندد و زودتر برود، و خاطراتش را تنها در خاطرش مرور کند.

ای کاش می شد، در بعضی جاها زمان بایستد، تو دوباره پا به آنجا بگذاری و اتفاقات را تجربه کنی. تجربه ای تازه. تکراری که تکراری نباشد. دقیقا مثل دوباره خواندن کتاب ها بعد از چند سال و دریافت مفهومی تازه از آنها. فکر نمی کنم زمان و مکان با این ایستادن مشکلی داشته باشند! اما آدم ها چرا. این آدم ها با حضورشان به همه چیز مقیاس می دهند، به تو یادآور می شوند که زمان گذشته است، آنجا دیگر مال آن هاست، متعلق به آن تازه واردترها و چیزی که تو ساخته بودی دیگر آن حوالی نیست، دنبالش نگرد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

گذر احسان

احسان و نیکویی چیست؟

باید با چه چیزی مواجه شد تا این احساس در ما پدیدار شود که آن چیز نیک است؟

اصلا خود نیکی چیست؟

در جستجوی فهم نیکی و احسان، بیت به بیت فصل احسان در بوستان سعدی را خواندم، بعضی داستان ها را چندین بار. اگر اشتباه نکنم چند سالی هم هست که دارم دنیا را می بینم، البته به اندازه ی ظرف ذهن خودم. با تکیه بر همه ی این ها و یا حداقل تصور تکیه بر دیده ها و شنیده هایم، احسان را این گونه تعریف می کنم: احسان گذر است، احسان کردن گذشتن است، ماندن نیست! گذشتن به هر دو معنای آن.

احسان مترادف عبور است.

تو نیکی کن، در دجله انداز و برو. حتی به نظرم نباید منتظر بیابان بود و این که خدایت در بیابان باز دهد! آدمی اگر توانست احسان کند، اگر نیکی کرد، یعنی فرصت این نیکی در دنیا به او داده شده است و آن لحظات نابی که آدم با خوبی کردن به دست می آورد را تجربه کرده است. این لحظات ناب همزمان با کارخوبی که آدم انجام داده خودش می شود آبی، که گاهی بیابان وجود آدم را سیراب می کند، آدم را سبز می کند!

احسان می کنی و می گذری. یا بهتر بگویم می گذاری و می گذری! و تمام می شود. حال خوبی مبادله شده و این کلمه به وقوع پیوسته است، احسان.

و حالا خود کلمه گذشتن.

اصلا از گذشتن، ماندنی تر چیزی نیست. تو می روی و اتفاقا می مانی. گاهی آدم دلش می خواهد بماند! شاید نامش، و شاید اثرش، اینجاست که شاعر می گوید:

نیامد کس اندر جهان کو بماند/ مگر آن کز او نام نیکو بماند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

حد و مرزها

خواهر سسیل می‌افزاید: « آنچه در مورد لنی مورد تحسین من بود، این بود که او کاملا به حدود توانایی خویش واقف بود......»

نقل از کتاب: سیمای زنی در میان جمع


سر تمرین های ورزش مربی می‌گفت: هرکس باید به حدود بدن خودش آگاه باشد و به یکباره پا را از حد فراتر نگذارد که ممکن است آسیب‌های جبران ناپذیری در پی داشته باشد.

فکر می‌کنم شناخت حد و حدود در طی کردن مسیر می‌تواند به آدم کمک‌های بسیاری بکند. خیلی کارها وچیزها می‌تواند تا نامنتها پیش برود همچون خیال آدمی. اما در مورد بسیاری از امور زمانی که درست ندانی کجای کارهستی و تا کجا می‌توانی پیش بروی شاید آنها را نتوانی به درستی هدایت کنی.

حد و مرزها در روابط ما با دیگران هم بسیار می‌تواند یاری کننده باشد. گاهی فقط و فقط به خاطر نشناختن حدود خود آنقدر پا را از حد فراتر می‌گذاریم که بازگشت به عقب سخت می‌شود، و البته گاهی ناممکن. روابط با آدمها مثل ریسمانی می ماند که فکر می‌کنم خوب است در حال تعادل بماند، البته نیروی کششی قابل تحمل در ریسمان هر ارتباطی متفاوت است، باید از حدود آن آگاه بود تا به ناگاه و ناخواسته پاره نشود!

من خیلی وقت‌ها این حد و حدودها را در وجود خودم نشناخته‌ام، و انگار تلاشی هم برای شناخت آن‌ها نکرده‌ام. وقت‌هایی احساس کرده‌ام همه‌ی چیزها باید خیلی پیش بروند، خیلی خوب باشند، خیلی درست باشند، بدون آنکه بدانم آن خیلی کجاست و بهای آن چیست؟ اصلا در محدوده‌‌ی من و توانایی‌های کنونی من هست یا نه!

باید مرزهایم را بهتر بشناسم، البته شناخت مرزهای ذهنی دشوار است، و به آسانی مرزهای جسمی، آنطور که مربی ورزش می‌گفت خودشان را بلافاصله و با درد نشان نمی‌دهند. اما وقتی بتوانم حدود کنونی خودم را بهتر بشناسم فکر می‌کنم بهتر بتوانم رفتارهایم را کنترل کنم و توانایی‌هایم را پیش ببرم. با شناخت مرزها می‌توان آن‌ها را جا به جا کرد و در مواقعی حتی آن‌ها را از بین برد، ولی بدون شناخت، شاید آنها ما را از بین ببرند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی