دست به قلم

اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام.

حد و مرزها

خواهر سسیل می‌افزاید: « آنچه در مورد لنی مورد تحسین من بود، این بود که او کاملا به حدود توانایی خویش واقف بود......»

نقل از کتاب: سیمای زنی در میان جمع


سر تمرین های ورزش مربی می‌گفت: هرکس باید به حدود بدن خودش آگاه باشد و به یکباره پا را از حد فراتر نگذارد که ممکن است آسیب‌های جبران ناپذیری در پی داشته باشد.

فکر می‌کنم شناخت حد و حدود در طی کردن مسیر می‌تواند به آدم کمک‌های بسیاری بکند. خیلی کارها وچیزها می‌تواند تا نامنتها پیش برود همچون خیال آدمی. اما در مورد بسیاری از امور زمانی که درست ندانی کجای کارهستی و تا کجا می‌توانی پیش بروی شاید آنها را نتوانی به درستی هدایت کنی.

حد و مرزها در روابط ما با دیگران هم بسیار می‌تواند یاری کننده باشد. گاهی فقط و فقط به خاطر نشناختن حدود خود آنقدر پا را از حد فراتر می‌گذاریم که بازگشت به عقب سخت می‌شود، و البته گاهی ناممکن. روابط با آدمها مثل ریسمانی می ماند که فکر می‌کنم خوب است در حال تعادل بماند، البته نیروی کششی قابل تحمل در ریسمان هر ارتباطی متفاوت است، باید از حدود آن آگاه بود تا به ناگاه و ناخواسته پاره نشود!

من خیلی وقت‌ها این حد و حدودها را در وجود خودم نشناخته‌ام، و انگار تلاشی هم برای شناخت آن‌ها نکرده‌ام. وقت‌هایی احساس کرده‌ام همه‌ی چیزها باید خیلی پیش بروند، خیلی خوب باشند، خیلی درست باشند، بدون آنکه بدانم آن خیلی کجاست و بهای آن چیست؟ اصلا در محدوده‌‌ی من و توانایی‌های کنونی من هست یا نه!

باید مرزهایم را بهتر بشناسم، البته شناخت مرزهای ذهنی دشوار است، و به آسانی مرزهای جسمی، آنطور که مربی ورزش می‌گفت خودشان را بلافاصله و با درد نشان نمی‌دهند. اما وقتی بتوانم حدود کنونی خودم را بهتر بشناسم فکر می‌کنم بهتر بتوانم رفتارهایم را کنترل کنم و توانایی‌هایم را پیش ببرم. با شناخت مرزها می‌توان آن‌ها را جا به جا کرد و در مواقعی حتی آن‌ها را از بین برد، ولی بدون شناخت، شاید آنها ما را از بین ببرند!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

مهندسی کردن

چند روز پیش مقاله‌ای از آقای دکتر بهشتی می‌خواندم، تحت عنوان «مهندسی ایرانی».

ایشان از این می‌گفتند که در آموزش مهندسی در دانشگاه‌های ما به حوزه‌های علم و فناوری می‌پردازند و آن را برای مهندس شدن کافی می‌دانند، اما ایشان شرط دیگری را نیز برای مهندس شدن لازم می‌دانستند و آن مهندسی کردن بود، و کسی مهندسی کرده است که از هندسه و اندازه‌ها آگاه باشد و آن‌ها را برای طرح‌ریزی خود مورد استفاده قرار دهد. آنطور که من متوجه شدم ایشان عقیده داشتند، امروز مهندسی را محدود به زمان می‌دانیم، در صورتی که مهندسی محدود به مکان است، و به دلیل اندازه‌های مشخص مکانی، مهندسی از جایی به جای دیگر تفاوت می‌کند، مهندس آرژانتینی با مهندس ایرانی متفاوت است، به دلیل فرهنگ و آداب رسوم، و شرایط اقلیمی متفاوت که در کشورها حاکم است. و نیاز اصلی ما را مهندسی ایرانی دانستند.

می‌گفتند ما زمانی که می‌گوییم استفاده از طاق و تویزه متعلق به زمان ما نیست فناوری را با مهندسی کردن و دانستن اندازه‌ها اشتباه گرفته‌ایم، فناوری شاید متعلق به زمان باشد اما اندازه‌ها این‌گونه نیستند، اما مهندسین ما امروزه تنها از استفاده از فناوری‌هایی در ساختمان می‌گویند که خودشان در آن نقش نداشته‌اند، و حرف‌های دیگری از این دست.

امروز صبح در خیابان و حین دیدن ساختمان‌های مختلف یاد حرف‌هایی که خوانده بودم افتادم. یاد مثالی که ایشان زده بودند از ساختمان‌هایی که همه می‌بینیم و مهندسی نشده‌اند و به اندازه‌ها توجهی نکرده‌اند! می‌گفتند ساختمان‌هایی هست که امروز برای همه‌ی ما آشناست و هر فردی آن‌را دیده است، حتی اگر تخت جمشید و چهل ستون را ندیده باشد. ساختمانی که یک در آهنی دارد و دو طرف آن یک سوپر ماکت و تعویض روغنی است و نمایی دارد با دو پنجره‌ی لنگه به لنگه که از ساختمان پیشین به جای مانده است، و دیوارهایی رنگ نشده و.........

سوالاتی در ذهنم ایجاد شد،

آیا واقعا مردمی که قنات می‌ساختند مهندسی می‌کردند و مردم زمانه‌ی ما اینکار را نمی‌کنند؟

آیا این چیزی که می‌بینیم به دنیای ما مربوط نمی‌شود؟ آیا این مقتضیات زمانه‌ی ما نیست؟

انسان هزاره‌ی اول پیش از میلاد که به ساخت قنات می‌پردازد دنیایی دارد که محور آن طبیعت است، در آن جهان من در خدمت طبیعت هستم، من در جدال با طبیعت نیستم، برای تصمیم گیری ابتدا به آن رجوع می‌کنم، از آن صلاح و مشورت می‌جویم. آب برایم مقدس است، و به زمین احترام می‌گذارم. این جهان‌بینی در تمام شئون زندگی من دیده می‌شود، در چنین جهانی انسان می‌خواهد از اندازه‌ی آب آگاه شود پس قنات می‌سازد، یا در زمانی با توجه کردن به هوای پیرامون خود بادگیر می‌سازد تا خودش هم آسایش را احساس کند.

اما در دنیای امروز چنین چیزی ممکن است؟ ما چه نگاهی به دنیای پیرامون خودمان داریم؟ آیا از جایی که ما دنیا را می‌بینیم عناصر طبیعی همانگونه دیده می‌شوند؟ من احساس می‌کنم ساختمان‌هایی که می‌سازیم خود حکایتی هستند از جهان‌بینی ما، و همانگونه که نمی‌توانیم بگوییم امروز درست دنیا را می‌بینیم یا دیروز بهتر می‌دیدیم، (چرا که این عالم ماست و در این عالم قرار گرفته‌ایم و اینگونه می بینیم)، شاید نتوانیم بگوییم مهندسی کردن را امروز باید مثل گذشته با دانستن اندازه‌های طبیعی مکان شروع کنیم. می‌خواهم بدانم باید چه کرد، چون آنچه که در شهر می‌بینیم انگار آن‌چیزی که باید باشد نیست، یا آنچه که هست مطلوب نیست. اما هرجور فکر می‌کنم این‌که شهری درست مثل گذشته داشته باشیم با دنیای امروز ما سازگاری نخواهد داشت، بله باید امروز هم چیزی را اندازه گرفت اما برای انسان امروز که گاهی حتی سرش را بالا نمی‌آورد تا طبیعت و مصنوعات اطرافش را ببیند، اما به قول یکی از اساتیدمان جام جهان نما که زمانی آرزوی بشر بود را در دست دارد و به طبیعیات و مصنوعات سراسر جهان سرک می‌کشد نمی‌دانم باید چه چیز‌ را اندازه گرفت و فضای مطلوب او چه فضایی خواهد بود، می‌دانم که اگر من را به یک خانه‌ی حیاط دار زیبا با حوضی در مرکز آن ببرند لبخند به لبانم می‌آید و حالم خوب می‌شود، اما احساس می‌کنم باید در دنیای امروز ما هم خانه‌ای باشد،  مخصوص حال انسان امروزی، که خودش را مرکزیت جهان تلقی می کند، حال او را خوب کند حتی اگر حیاط ندارد!

شاید مهندسی کردن بهتر شناختن اندازه‌ی ذهن آدم‌ها باشد.

حالا باید گفت آن خانه‌ی به اندازه چیست و آن شهر مهندسی شده کدام است؟


لینک دانلود مقاله ی مهندسی ایرانی نوشته ی دکتر بهشتی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

زبان پنجره ها

خیلی چیزها برای آدم بی معنا هستند، انگارآدم نمی‌بیندشان. زمان می‌گذرد، آمدن‌ها و رفتن‌ها، شنیدن‌ها و دیدن‌ها برای انسان معنا سازی می‌کنند. چیزی یا کسی که قبل‌تر کمرنگ بوده مهم می‌شود،  مهمان قلبمان می‌شود. انسان به مرور با مکان‌ها هم عجین می‌شود و انس می‌گیرد. روز اولی که پا به فضای دانشگاه گذاشتم این ساختمان و پنجره‌هایش برایم بی‌معنا بودند، از پله‌هایش بالا رفتیم.

استادگفت اولین درس این است: دست‌های معمار باید همیشه بوی خاک بدهد. از قضا آن فضا خاکیمان کرد!

گفت: باید تجربه کرد.

نگرش استاد و رفتارش این بود:دل شاگرد را دریابیم، تا دُریابیم.

هر روز به امید کلامی که کمی ما را روشن کند، به سوی این مآمن راه می افتادیم، گاهی از پنجره‌ها باید به بیرون نگاه می‌کردیم تا استاد سمتی را به ما نشان دهد، و سخنی بگوید. گاهی بابت کارهایمان پنجره‌ها را به ما نشان می‌داد و می‌خواست ما را از آنها پایین بیاندازد.

گاه در جواب طرحهایمان خنده نصیبمان می‌شد و گاهی طعنه!

روزها گذشتند.

حالا این ساختمان و تمام اجزایش برایم معنا پیدا کرده اند.

از آمدن به اینجا چهار سال می گذرد، دیگر نگاه من فرق کرده است. برای همیشه‌ی زمانه این پنجره‌ها را که ببینم بوی خاک و لبخند استاد همراهش برایم تداعی خواهد شد. حالا به ساختمان‌های دیگر هم بهتر نگاه می‌کنم می‌دانم پای صحبت هرکدامشان که بنشینی هزار قصه برایت دارند.

اینجا برایم پر از معناست، خیلی وقتها با دوستانم از ساختمان کناری به آتلیه ۶ نگاه می‌کنیم، یکی می‌گوید استاد در اتاقش است ببینید، «آنجا چراغی روشن است» ، دوستی می‌گوید انگار دانشجوها جمع شده‌اند.

این پنجره‌ها تا ابد حرف برای گفتن دارند.

همه‌ی اجزای این سیستم، از دانشجوها و دوستانم، استادها و علی آقا که ساعت ۴ برای استادها چای می‌آورد گرفته تا صندلی های آتلیه و پنجره‌ها و ساعت ۶ به وقت آتلیه، همه و همه کمک کردند تا این فضا برایم معنایی دلچسب پیدا کند.

حالا دیگر هر بار که این ساختمان را مجسم می‌کنم برایم تکرار تجربه‌ی شادمانیست، جایی که به من نشان داد باید به پنجره‌ها بهتر نگریست، ممکن است در پس آن‌ها پلکانی باشد که به واسطه‌ی آن بتوانی  چند قدمی بالاتر بروی و از آنجا دنیا را جور دیگری ببینی. شاید کمی دلپذیرتر!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

یادگیری های ماندگار

در طول این سال‌ها، از خیلی آدم‌ها، کتاب‌ها و....چیزهایی یاد گرفته‌ام. اما خیلی مواقع آن‌ها را فراموش کرده‌ام. خیلی وقت‌ها چیزهایی را یادگرفته‌ام اما آن کسی که به من شیوه‌ را آموخته یادم نمی‌آید. یک سری درس‌ها هم از یادم نمی‌روند نه خود آن درس نه شیوه‌ی یادگیری‌اش. دوست دارم بدانم چطور می‌شود که چنین اتفاقی می‌افتد. از الفبا درس دادن معلم در سال اول دبستان آنچنان چیزی به یاد ندارم، هرچند هر لحظه از ثمرات آن‌ بهره می‌برم. حرف‌ها و کتاب‌هایی که می‌آیند تا عین به عین حفظ شوند و باز پس داده شوند، یادم نمی‌آید. از آن وقت‌هایی که من به اجبار باید به آموخته‌های پیشین یک نفر که او هم گویا از کس دیگری آن را آموخته بود گوش می‌دادم چندان چیزی یادم نمی‌آید. خاصیت بعضی چیزها چیست که انگار یک گوشه از مغز و قلبت را تراش می‌دهند و ناخودآگاه بعضی وقت‌ها به یادشان می‌افتی، و با همان وضوح سال‌ها قبل در سرت تکرار می‌شوند. فکر می‌کنم از هر راهی که آموزش انجام می‌شود باید فرآیند کاملی را طی کند تا به منظور و مقصودش برسد، وگرنه می‌شود مثل درمان ناقص که بدن آدم را ضعیف تر هم می‌کند، و حال آدم را خراب! حالا در این فرآیند چه چیز در ماندگار بودن نقش دارد؟  بی شک روش آموزش بسیار پراهمیت است، و احساس می‌کنم روشی که در آن تجربه خود فرد نقش داشته باشد یکی از گزینه‌های مطلوب است. آموزشی که خودمان در خلق آن نقش داشته باشیم به این راحتی‌ها فراموش نمی‌شود.

 

از درس‌هایی که با تجربه آموختم درس قدردانی بود، درسی که فرآیند آن کامل طی شد. حالا بگذریم از این که اگر تمام مراحل آموزش هم درست و حسابی طی شود، باز هم اگر آدم یادگیرنده کسی مثل من باشد، کوتاهی‌هایش در فرآیند یادگیری قابل چشم پوشی نیست، اما خب روی من هم تاثیر داشت و این تاثیر هم قابل چشم پوشی نیست.

 

کلاس پنجم دبستان بودم، یادم نمی‌آید چقدر ارزش چیزهایی را که داشتم می‌دانستم. یک روز معلم سر کلاس گفت: می‌خواهیم از پدرها و مادر‌ها بابت محبت‌های آن‌ها تشکر کنیم. بعد  تعدادی روسری برای مادرها خریداری شد و لباس برای پدرها. هرکس با کمک معلم و دوستانش روسری‌ای را که برای مادرش مناسب بود انتخاب کرد. بعد معلم گفت: برای پدر و مادرتون یک نامه بنویسید و از زحماتشون تشکر کنید، بعد نامه‌ها و هدیه‌ها را با کمک هم به آدرس خونتون پست می‌کنیم. از نوشتن نامه خجالت می‌کشیدم، الان نمی‌دانم چرا. نامه‌ها را نوشتم. وقتی هدیه‌ها به خانه ارسال شد، من از همه بیشتر ذوق زده شدم. یادم می‌آید که از خواندن نامه توسط پدرم هم خجالت می‌کشیدم! شاید چون هیچ وقت از او تشکر نکرده بودم! نامه را خواندند، هر دو خوشحال شدند، اما یادم است که پدرم نامه را پیش خودش نگه داشت. خیلی از آن تعریف می‌کرد و هر چند وقت یکبار آن را می‌آورد و می‌خواند، این کار برایم بی‌نهایت ارزشمند بود. قدردانی من قدر دانسته شده بود. و از این بابت احساس غرور می‌کردم. فهمیدم قدردانی کار با ارزشی است چرا که حداقل می‌فهمی طرف مقابل از کاری که برایش انجام داده‌ای خوشحال شده ‌است. خیلی وقت‌ها سعی کردم سپاس گزار باشم، چون احساس کردم هر محبتی باید پاسخش را دریافت کند و گرنه به مقصود خود نرسیده است. کمال مهر و محبت احساس می‌کنم تنها در ابراز آن نیست بلکه در توجهی از سوی گیرنده‌ی آن نهفته است. این‌که چند کلمه‌ی ساده از یک بچه‌ی دبستانی بارها خوانده شد، یعنی فرآیند آموزش قدردانی و محبت هم کامل انجام شده‌است، و قطعه‌هایش از تکه‌ای که معلم در آغاز در ذهنم قرار داد و همینطور قطعات بعدی، درست سر جای خود قرار گرفته‌اند. این روزها از قدردانی خجالت نمی‌کشم، از حرف‌هایی که باید بزنم نمی‌ترسم. نمی‌دانم اگر درسی از قدردانی و سپاس در کتاب‌های درسی بود، تا چه حد روی من تاثیر می‌گذاشت و اگر این اتفاقات پشت  سر هم و احساس هیجان در هر مرحله از آن‌ها نبود از چه طریقی قرار بود آن‌را یاد بگیرم. با آنکه خیلی وقت‌ها فراموشش می‌کنم، اما آن زمان‌ها هم می‌دانم یک جای کار می‌لنگد، و احساس خوبی که باید داشته باشم را ندارم.

 

نقش تجربه در یادگیری را می‌توانم اینگونه بیان کنم: فرآیند یادگرفتن چیزها گاهی می‌تواند مثل چیدن یک پازل باشد. پازلی هزار تکه که بعضی‌ها آن را ساخته‌شده و قاب گرفته می‌آورند و به دیوار نصب می کنند و می‌گویند از دیدن آن لذت ببر،  بعضی دیگر کنارت می نشینند تا قطعه به قطعه آن‌ها را سر جایشان بگذاری، و بعضی معلم‌ها می‌گویند برای یادگرفتن باید هر هزار قطعه را خودت بسازی و سرجایشان بگذاری!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

بادبادک باز

رمان بادبادک باز، داستانی است از زندگی دو دوست افغان. از کودکیشان، از زندگیشان، از جنگ می گوید؛ سالها می گذرد اما در انتها باز هم سخن از دوستی و برادری به میان می‌آید. جملات کتاب به جان آدم می‌نشیند، حرف‌هایی که انگار بارها و بارها در زندگیت آن‌ها را لمس کرده‌ای.

ازمتن کتاب: دلم پر از غم شد. بازگشت به کابل مثل دیدار دوستی دیرین و از یاد رفته بود که وقتی شتابان به سویش می‌روی، می‌بینی که روزگار بر او سخت می‌گذرد و بی خانه و کاشانه و تنگدست شده!


 از تلخی‌های جنگ همین است، هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود. فارغ از جایی که زندگی می‌کنیم، اگر کودکیمان را به سان سرزمینی بدانیم، انگارزمانی به یکباره در کشور کودکی آدم جنگ می‌شود، آنگاه از کودکیت دور می‌شوی، مهاجرت می‌کنی، سال‌ها می‌گذرد و با تلنگری دوباره بازمی‌گردی به جایی که سال‌ها حواست به آن‌ نبوده‌است. کتاب بادبادک باز یکی از آن تلنگرها بود.

بازمی‌گردی و می‌بینی دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست، دیگر خانه آن خانه نیست، و آدم‌ها همان آدم‌ها. دیگر نمی‌شود عصرها در حیاط توپ‌بازی کرد. حیاطی که حتی دیوارهایش هم با من هم‌بازی می‌شدند. اما یک چیزهایی هیچ وقت عوض نمی‌شوند، از آن روزها فکر می‌کنم مادربزرگ است که تغییر نکرده چون با خودش نجنگیده است. جنگ همه چیز را تغییر می‌دهد، جنگ آدم‌ها با خودشان آن ها را عوض می کند، اما مرگ نه! با مرگ، آدم‌ها همانگونه که بوده‌اند در قلبت ادامه پیدا می‌کنند؛ پدر هم هیچ وقت با خودش جنگ نداشت. مادربزرگ کنارم است، با دقت دارد قرص‌هایش را جدا می‌کند و از پدر می‌گوید، از طرز خوش آمد گفتنش به مادربزرگم. می‌گوید هربار که به خانه‌تان می‌آمدم پدرت جلوی در می‌ایستاد،دستش را روی سینه اش می گذاشت و می‌گفت: مادر با آمدن شما قلبم روشن شد.

از پدر گفتم، از مادربزرگ و از کودکی. بادبادک‌باز همین بود. از همه برایم حرف می‌زد. وادارم می‌کرد مدام برای خودم خاطره بگویم، از گذشته‌ها و حتی از بعدها. بادبادک‌باز ضربان قلبم را تندتر می‌کرد و مدام زندگی و آدم‌هایش را برایم ورق می‌زد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

قوی سیاه قسمت دوم

کتاب قوی سیاه تمام شد، اما امیدوارم قوهای سیاه مثبت در راه باشند!

نکته‌ای در خصوص این کتاب هست و اون این‌که احساس می‌کنم افکار نویسنده حتی در سبک نوشتار او هم جاری هست، نویسنده در کتاب مدام از تجربه‌گرایی و شکاک بودن صحبت می‌کنه، و سبک نوشتار هم اینگونه هست؛ هر مطلبی که بیان می‌شه بعد از اون به واسطه‌ی یک یا چند مثال تکمیل می‌شه. نویسنده به کارل پوپر و ابطال گرایی گرایش داره، و این موضوع رو هم من به وضوح در نوشته‌‌‌هاش مشاهده کردم، آوردن اندیشه‌ای و اثبات نادرستی آن!

نسیم طالب در این کتاب مدام افکار خطی را به چالش می‌کشد. می‌گوید نقطه‌هایی که احساس می‌کنیم روی یک خط با شیب معین در حال حرکت هستند تنها چند نقطه‌ از میلیون‌ها نقطه هستند که در آن بازه‌ی زمانی در جاهایی قرار گرفته‌اند که ما به واسطه‌ی مشاهدات ناقص خود، معادله‌ی معلومی برای آن‌ها در نظر می‌گیریم.

او از شک و تجربه گرایی دفاع می‌کند اینکه بسیاری از مواقع حکم ندهیم! بسیاری از مواقع بگوییم نمی‌دانیم. اما نه همیشه. ما انسان هستیم و بعضی وقت‌ها باید قاطعانه حرف بزنیم، و می‌گوید اتفاقا در خصوص مسائل کوچکی که تبعات بزرگ ندارند بهتر است قاطع باشیم. مثالی که خودش می‌زند در خصوص، پیش‌بینی وضع هوا برای رفتن به پیک نیک است. باید تجربه کرد و از شکست نهراسید چرا که این هم در سرشت آدمی است، ما امکان خطا توسط خودمان را خیلی وقت‌ها نادیده می‌گیریم. همان که می‌گویند: جایزالخطا بودن. گاهی شک، گاهی قاطعیت! هنر ما در این است که بتوانیم این موقعیت‌ها را از هم تمییز دهیم.

پاراگرافی در خصوص آزمون و خطا در این کتاب بسیار نظر من را به خودش جلب کرد:

ایده‌ی رویداد مثبت

باور تجربه‌گرایان بر این بود که باید در معاینات پزشکی چنان ذهن بازی داشته باشند که اجازه دهند بخت نقشی ایفا کند. بیمار ممکن است از راه بخت درمان شود، مثلا با خوردن خوراکی که تصادفا شاید برای بیماری او خوب باشد. از آن پس می‌توان این درمان را درباره‌ی بیماران دیگر به کار برد. رویداد مثبت(مانند داروهای فشارخون با آثار جانبی که به تولید وایاگرا انجامید) روش محوری تجربه‌گرایان برای کشفیات پزشکی بود. این نکته را می‌توان به زندگی گستراند؛ بیشینه‌سازی خوش‌بیاری در پیرامون خود.

سکستوس آمپیریکوس داستان آپلس نقاش را بازگو می‌کند که هنگام کشیدن نقش یک اسب می‌کوشید کف دهان حیوان را نشان دهد. پس از کوشش فراوان و ایجاد پچلی، دست ازکار کشید و از روی خشم اسفنجی را که با آن قلم‌مویش را پاک‌ می‌کرد به نقاشی پراند. در نقطه‌ی برخورد اسفنج با تابلو نقشی دقیق از کف دهان اسب پدید آمد.آزمون و خطا یعنی کوشش زیاد. به راستی ما از نظر روانی و فکری، با آزمون و خطا، و با پذیرش این حقیقت مشکل داریم که زنجیره‌ای از شکست‌های کوچک در زندگی لازم است. همکار من مارک اسپیتس‌ناگل دریافت که ما انسان‌ها درباره‌ی شکست، گیر ذهنی داریم. شعار او این بود که:(آدم نیاز دارد عاشق شکست باشد.) به راستی دلیل این‌که من بی‌رنگ در آمریکا خودم را در وطن حس کردم دقیقا این بود که فرهنگ آمریکایی فرآیند شکست را ترغیب می‌کند؛ خلاف فرهنگ اروپا و آسیا که در آن‌ها شکست با ننگ و سرافکندگی روبه‌رو می‌شود. تخصص آمریکا در این است که این ریسک‌های کوچک را به جای دیگر کشورها می‌پذیرد؛ و دلیل سهم بی‌تناسب این کشور در نو‌آوری نیز همین ریسک پذیری است. درآنجا همین که فکری یا کالایی پدید آمد بعدها تکمیل می‌شود.


و این ترس از شکست بسیاری مواقع به سر من آمده است. ترسی بازدارنده، احساسی که در آن گمان می کنم اگر کاری انجام می دهم باید تمام جوانب آن را بررسی کنم تا مبادا خطایی مرتکب شوم، مبادا نتیجه آنطور که می خواهم از آب در نیاید، غافل از این که خیلی مسائل از دید من پنهان است و در مورد بسیاری چیزها تصورات نادرستی دارم. همین احساس ترس باعث می شود خیلی مواقع کاری را که ابتدا تصور می کنم درست است اصلا انجام ندهم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

قوی سیاه

این روزها دارم کتاب قوی سیاه، نوشته نسیم طالب را می‌خوانم.

قوی سیاه را از جانب یکی از دوستان عزیز و ارزشمندم هدیه گرفته‌ام، هدیه‌ای بود غیر منتظره؛ پیرامون مسائلی که انتظار وقوعشان را نداریم، پیرامون قوی سیاه!

قوی سیاه پدیده‌ای است پیش‌بینی ناپذیر که بعد از وقوع اتفاقا پیش بینی پذیر می‌نماید.

این کتاب از عدم قطعیت می‌گوید، از این که دنیای اطرافمان پیچیده‌تر از آن چیزی است که ما تصورش را می‌کنیم، و با انواع روش‌ها قصد داریم از این پیچیدگی بکاهیم تا بتوانیم جهان را درک کنیم. غافل از این که این روش‌ها، نظیر داستان‌سازی و خطای تایید وخطای شاهد خاموش و مسائل دیگری که کتاب در خصوص آنها بحث کرده است، سبب می‌شود تا وقایعی غیر منتظره را نادیده‌ بگیریم، و با وقوعشان شگفت‌زده شویم. شاید این کتاب کمک کند تنها کمی نسبت به نادانیمان به جهان پیرامون آگاه شویم.

درباره‌ی قسمتی از کتاب مصداقی به ذهنم رسید، البته خیلی جزئی و نسبت به مثال‌های متعدد نویسنده بسیار پیش پا افتاده‌است، اما خب چیزی بود که خودم با آن مواجه شدم.

در قسمتی از کتاب، نسیم طالب از تاثیر آموزش‌ بر قضاوت‌ها و تصمیم ‌های ما می‌گوید. از این‌که به واسطه‌ی اطلاعاتی که به ما داده شده است و انباشت آن‌ها ممکن است چه خطاهایی انجام دهیم و آنچه را که به واقع نمی‌دانیم، دانسته انگاریم. تجربه‌ی من در این‌باره:چند روز پیش در دید و بازدیدهای عید، یکی از اقوام یک بازی به اصطلاح فکری را جلویم قرار داد. معما اینطور بود که باید با استفاده از چهار قطعه که تصویر آن را در زیر قرار داده‌ام یک شکل تی مانند درست می‌کردم. این جور بازی ها را خیلی دوست دارم. شروع کردم به کنار هم قرار دادن تکه ها. احساس می‌کردم به واسطه‌ی شکل داده شده باید قطعات طوری کنار هم قرار بگیرند که این قرار گیری خود چارچوبی منطقی می‌طلبد. شکل‌هایی که در ذهنم نقش می‌بستند و به واسطه‌ی آن‌ها عمل می‌کردم بی‌شک بی ارتباط با سال‌ها تاثیرپذیری از آموزش‌های هندسه و ریاضی مدرسه نبودند. مدام خطوطی عمودی و افقی در چشمانم شکل می‌گرفتند و در تتیجه بی حاصل قطعات را جا به جا می‌کردم. فامیل مذکور لبخند غرورآمیزی بر لب داشت و می‌گفت وقتی راه‌حل آن را به من گفتند هم کلی جا خوردم، دوست داشت هر چه سریع‌تر راه حل را به من بگوید. به او گفتم هر چه قدر هم که طول بکشد دوست دارم خودم این مسئله را حل کنم. در پاسخ حرف جالبی زد:« اگر معمایی به این کوچکی قرار باشد مدت‌ها وقت آدم را بگیرد، همان بهتر که اصلا حل نشود.» به هر حال با بازی سرگرم بودم تا آنکه به یکباره توانستم آن را درست کنم! شاید اطرافیان احساس کرده باشند که دلیلی وجود داشت که توانستم این معما را حل کنم. اما به قول نسیم طالب من فقط شانس آوردم. آن لحظه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد یا بهتر بگویم، چیزی اتفاق افتاد که من نسبت به آن آگاهی ندارم.

کتاب قوی سیاه می‌گوید: بیاموزید خیلی کم «چونکه» را به کار ببرید، بکوشید آنرا تنها به وضعیت‌های محدود کنید که «چونکه» شما به آزمایش متکی باشد! و واقعا نمی‌توان گفت آن قطعات جور شدند، چونکه.....

در واقع هیچ کدام از تصمیم‌های غیر شهودی که به واسطه‌ی آنها قطعات را کنار هم گذاشتم به کار من نیامدند. آن یک لحظه هم فقط و فقط شانس آوردم و از چنگ چارچوب‌های ذهنی گریختم تا توانستم معما را حل کنم. راستش وقتی درست شد، خودم هم فکر نمی‌کردم چنین راه حلی داشته باشد. آنچه که می‌دیدم با آنچه که از قبل می‌پنداشتم زمین تا آسمان متفاوت بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

متفاوت ها

بعضی آدم‌ها متفاوت‌اند. تو را دست پر می‌خواهند. ارتباط با این آدم ها سخت است ولی ارزشمند. وقتی کنارشان هستی احساس می‌کنی باید حرفی برای گفتن داشته باشی. این آدم‌ها بر خلاف بسیاری دیگر، می‌خواهند که بزرگ‌تر شوی. اگر سخت گیر باشند حتی ممکن است این را به تو تذکر دهند و شاید هم نه. اما تو از نگاهشان این را می‌خوانی آن‌ها حتی از سکوت تو چیزهایی را که باید درمی‌یابند. در برابر آن‌ها باید سکوت کرد. باید حرفی داشت و خیلی وقت‌ها چیزی نگفت. حرفی که اگر از سطح آن خواستیم کمی پایین‌تر برویم پایمان نلرزد. سطحی نبودن و عمیق بودن منظورم فقط در رابطه با مسائل تخصصی و روز دنیا نیست؛ دوست داشتن آدم‌ها هم در سطح و عمق معنا پیدا می‌کند. توجه آدم‌ها هم همینطور. انسان می‌تواند در کوچکترین چیزهای با ارزش حرفی برای گفتن داشته باشد. حرفی که شاید احتیاج به هیچ زبانی برای گفتن نداشته باشد. این آدم‌های عمیق و متفاوت اطرافمان کم پیدا می‌شوند، باید وجودشان را قدر دانست. کسانی که در بود و نبودشان به آدم کمک می‌کنند خودش را و ارزش‌های وجودیش را بهتر بشناسد و در پیشبرد آن‌ها تلاش کند. این آدم‌ها مبارک‌اند، چرا که فارغ از روز و ماه و سال آدم را به نو شدن وا می‌دارند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

کنولپ

اولین کتابی که امسال خوندم، «کنولپ» نوشته‌ی هرمان هسه بود. راستش این بار بیش از نام کتاب و نویسنده‌اش، به خاطر طرح روی جلد کتاب رو خریدم!

نشر ماهی کتاب‌هاش وسوسه‌انگیز است. نقش و نگار زیبای روی جلدهایش آدم را وادار می‌کند که هر چند وقت یکبار یکی از کتاب‌هایش را بخواند. این داستان درباره‌ی کنولپ بود، انسانی که هروقت، مطابق میلش هر آنچه خواسته کرده است. کسی که نان از سادگی و بی غل وغش بودنش می‌خورد. داستان کسی است که می‌تواند به‌یکباره برای خاطر آنچه که به راستی در آن لحظه می‌خواهد، قید همه‌ی چیزهای اطرافش را که به نظر دیگران درست می‌آیند را بزند.

کنولپ یک انتخابگر است، «هرلحظه» به نظرش چیزی درست می‌آید و دست به عمل می‌زند.

در متن کتاب درباره‌ی او نوشته شده:« از وعده دادن و نقشه‌های دور و دراز کشیدن گریزان بود. وقتی آزادی آینده‌اش با برنامه‌ای مقید می‌شد، احساس اسارت می‌کرد.»

او جایی به خاطر آنچه که برایش پیش آمده بود ابراز ناراحتی کرد، فکر می‌کرد شاید تقدیرش، زندگیش می‌بایست جور دیگری باشد، اما متوجه شد اینگونه نیست، متوجه شد هیچ چیز نادرست نبوده‌است.

ثمره‌ی زندگی آدم اگر یه لقمه نان باشد و در آن همه‌ی زیبایی ها را ببیند، یا اگر اندکی دیوانگی باشد و به واسطه‌ی آن دنیاهای جدید را کشف کرده باشد و یا اگر از زمین تا به آسمان مال و مکنت و نام باشد و هیچ نباشد، در نهایت به قول کنولپ«همه چیز همانطور است که می‌بایست بوده باشد.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی

سال نو

سال که نو می‌شود دوست دارم کاری انجام بدهم، حرکتی کنم، ساکن نباشم!

 سال که نو می‌شود دلم می‌خواهد آرزو کنم، دوست دارم من هم نو شوم. نمی‌دانم شاید خرید لباس عید است که از بچگی این را در ذهنم شکل داده است، با این تفاوت که آن‌موقع لباس تنم نو می‌شد و الان دوست دارم به قول شاعر: در سرم اندیشه نو شود.

به هر حال سال دیگری آغاز شد، با هیجان! آخر هیجان هم دارد دیگر. سال جدید می‌آید، مثل دوست مهربانی که دیر به دیر می‌بینیش و وقتی می‌آید کلی حرف داری برایش، کلی ذوق و شوق داری برای دیدنش. بهار ما هم دوست مهربانی است که دیر به دیر می‌آید، دوست مهربانی که هر سال با آمدنش می‌خواهد بگوید یک‌‌ سال دیگر گذشت، حرف زدن‌ها به کنار، آورده ات چیست؟ اما آنقدر دور و برت شلوغ است و آنقدر سرگرم خوش‌آمد به او می‌شوی که حرفش را اصلا نمی‌شنوی.

شروع می‌کنی به صحبت کردن با او.

می‌گویی: بهار جان، خیلی وقت‌ها می‌دانم کجای کارم می‌لنگد، اما به روی خودم نمی‌آورم. نه اینکه نخواهم کاری بکنم، سخت است برایم. برای آنکه راحت‌تر بتوانم اقدام کنم، دنبال نشانه می‌گردم، برای تغییر دنبال بهانه می‌گردم. تو که می‌آیی با خودم می‌گویم چه بهانه‌ای از این بهتر که می‌بینی طبیعت اطرافت بی هراس، خود را دگرگون می‌کند ونتیجه‌ی این تغییر چیزی نیست جز نشاط و زیبایی بیشتر. پس تو هم کاری کن، یا حتی یک سری کارها را انجام نده، بلکه سبز شوی، بلکه تو هم شادی آفرین باشی. بهارجان، هوایت آدم را هوایی می‌کند. می‌زند به سرش که دست به کار شود.

نوبت اوست، صدایش را رساتر می‌شنوی: بهاری که گذشت چه کردی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
فرزانه ایپکچی