سال که نو می‌شود دوست دارم کاری انجام بدهم، حرکتی کنم، ساکن نباشم!

 سال که نو می‌شود دلم می‌خواهد آرزو کنم، دوست دارم من هم نو شوم. نمی‌دانم شاید خرید لباس عید است که از بچگی این را در ذهنم شکل داده است، با این تفاوت که آن‌موقع لباس تنم نو می‌شد و الان دوست دارم به قول شاعر: در سرم اندیشه نو شود.

به هر حال سال دیگری آغاز شد، با هیجان! آخر هیجان هم دارد دیگر. سال جدید می‌آید، مثل دوست مهربانی که دیر به دیر می‌بینیش و وقتی می‌آید کلی حرف داری برایش، کلی ذوق و شوق داری برای دیدنش. بهار ما هم دوست مهربانی است که دیر به دیر می‌آید، دوست مهربانی که هر سال با آمدنش می‌خواهد بگوید یک‌‌ سال دیگر گذشت، حرف زدن‌ها به کنار، آورده ات چیست؟ اما آنقدر دور و برت شلوغ است و آنقدر سرگرم خوش‌آمد به او می‌شوی که حرفش را اصلا نمی‌شنوی.

شروع می‌کنی به صحبت کردن با او.

می‌گویی: بهار جان، خیلی وقت‌ها می‌دانم کجای کارم می‌لنگد، اما به روی خودم نمی‌آورم. نه اینکه نخواهم کاری بکنم، سخت است برایم. برای آنکه راحت‌تر بتوانم اقدام کنم، دنبال نشانه می‌گردم، برای تغییر دنبال بهانه می‌گردم. تو که می‌آیی با خودم می‌گویم چه بهانه‌ای از این بهتر که می‌بینی طبیعت اطرافت بی هراس، خود را دگرگون می‌کند ونتیجه‌ی این تغییر چیزی نیست جز نشاط و زیبایی بیشتر. پس تو هم کاری کن، یا حتی یک سری کارها را انجام نده، بلکه سبز شوی، بلکه تو هم شادی آفرین باشی. بهارجان، هوایت آدم را هوایی می‌کند. می‌زند به سرش که دست به کار شود.

نوبت اوست، صدایش را رساتر می‌شنوی: بهاری که گذشت چه کردی؟