اولین کتابی که امسال خوندم، «کنولپ» نوشته‌ی هرمان هسه بود. راستش این بار بیش از نام کتاب و نویسنده‌اش، به خاطر طرح روی جلد کتاب رو خریدم!

نشر ماهی کتاب‌هاش وسوسه‌انگیز است. نقش و نگار زیبای روی جلدهایش آدم را وادار می‌کند که هر چند وقت یکبار یکی از کتاب‌هایش را بخواند. این داستان درباره‌ی کنولپ بود، انسانی که هروقت، مطابق میلش هر آنچه خواسته کرده است. کسی که نان از سادگی و بی غل وغش بودنش می‌خورد. داستان کسی است که می‌تواند به‌یکباره برای خاطر آنچه که به راستی در آن لحظه می‌خواهد، قید همه‌ی چیزهای اطرافش را که به نظر دیگران درست می‌آیند را بزند.

کنولپ یک انتخابگر است، «هرلحظه» به نظرش چیزی درست می‌آید و دست به عمل می‌زند.

در متن کتاب درباره‌ی او نوشته شده:« از وعده دادن و نقشه‌های دور و دراز کشیدن گریزان بود. وقتی آزادی آینده‌اش با برنامه‌ای مقید می‌شد، احساس اسارت می‌کرد.»

او جایی به خاطر آنچه که برایش پیش آمده بود ابراز ناراحتی کرد، فکر می‌کرد شاید تقدیرش، زندگیش می‌بایست جور دیگری باشد، اما متوجه شد اینگونه نیست، متوجه شد هیچ چیز نادرست نبوده‌است.

ثمره‌ی زندگی آدم اگر یه لقمه نان باشد و در آن همه‌ی زیبایی ها را ببیند، یا اگر اندکی دیوانگی باشد و به واسطه‌ی آن دنیاهای جدید را کشف کرده باشد و یا اگر از زمین تا به آسمان مال و مکنت و نام باشد و هیچ نباشد، در نهایت به قول کنولپ«همه چیز همانطور است که می‌بایست بوده باشد.»