این روزها دارم کتاب قوی سیاه، نوشته نسیم طالب را می‌خوانم.

قوی سیاه را از جانب یکی از دوستان عزیز و ارزشمندم هدیه گرفته‌ام، هدیه‌ای بود غیر منتظره؛ پیرامون مسائلی که انتظار وقوعشان را نداریم، پیرامون قوی سیاه!

قوی سیاه پدیده‌ای است پیش‌بینی ناپذیر که بعد از وقوع اتفاقا پیش بینی پذیر می‌نماید.

این کتاب از عدم قطعیت می‌گوید، از این که دنیای اطرافمان پیچیده‌تر از آن چیزی است که ما تصورش را می‌کنیم، و با انواع روش‌ها قصد داریم از این پیچیدگی بکاهیم تا بتوانیم جهان را درک کنیم. غافل از این که این روش‌ها، نظیر داستان‌سازی و خطای تایید وخطای شاهد خاموش و مسائل دیگری که کتاب در خصوص آنها بحث کرده است، سبب می‌شود تا وقایعی غیر منتظره را نادیده‌ بگیریم، و با وقوعشان شگفت‌زده شویم. شاید این کتاب کمک کند تنها کمی نسبت به نادانیمان به جهان پیرامون آگاه شویم.

درباره‌ی قسمتی از کتاب مصداقی به ذهنم رسید، البته خیلی جزئی و نسبت به مثال‌های متعدد نویسنده بسیار پیش پا افتاده‌است، اما خب چیزی بود که خودم با آن مواجه شدم.

در قسمتی از کتاب، نسیم طالب از تاثیر آموزش‌ بر قضاوت‌ها و تصمیم ‌های ما می‌گوید. از این‌که به واسطه‌ی اطلاعاتی که به ما داده شده است و انباشت آن‌ها ممکن است چه خطاهایی انجام دهیم و آنچه را که به واقع نمی‌دانیم، دانسته انگاریم. تجربه‌ی من در این‌باره:چند روز پیش در دید و بازدیدهای عید، یکی از اقوام یک بازی به اصطلاح فکری را جلویم قرار داد. معما اینطور بود که باید با استفاده از چهار قطعه که تصویر آن را در زیر قرار داده‌ام یک شکل تی مانند درست می‌کردم. این جور بازی ها را خیلی دوست دارم. شروع کردم به کنار هم قرار دادن تکه ها. احساس می‌کردم به واسطه‌ی شکل داده شده باید قطعات طوری کنار هم قرار بگیرند که این قرار گیری خود چارچوبی منطقی می‌طلبد. شکل‌هایی که در ذهنم نقش می‌بستند و به واسطه‌ی آن‌ها عمل می‌کردم بی‌شک بی ارتباط با سال‌ها تاثیرپذیری از آموزش‌های هندسه و ریاضی مدرسه نبودند. مدام خطوطی عمودی و افقی در چشمانم شکل می‌گرفتند و در تتیجه بی حاصل قطعات را جا به جا می‌کردم. فامیل مذکور لبخند غرورآمیزی بر لب داشت و می‌گفت وقتی راه‌حل آن را به من گفتند هم کلی جا خوردم، دوست داشت هر چه سریع‌تر راه حل را به من بگوید. به او گفتم هر چه قدر هم که طول بکشد دوست دارم خودم این مسئله را حل کنم. در پاسخ حرف جالبی زد:« اگر معمایی به این کوچکی قرار باشد مدت‌ها وقت آدم را بگیرد، همان بهتر که اصلا حل نشود.» به هر حال با بازی سرگرم بودم تا آنکه به یکباره توانستم آن را درست کنم! شاید اطرافیان احساس کرده باشند که دلیلی وجود داشت که توانستم این معما را حل کنم. اما به قول نسیم طالب من فقط شانس آوردم. آن لحظه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد یا بهتر بگویم، چیزی اتفاق افتاد که من نسبت به آن آگاهی ندارم.

کتاب قوی سیاه می‌گوید: بیاموزید خیلی کم «چونکه» را به کار ببرید، بکوشید آنرا تنها به وضعیت‌های محدود کنید که «چونکه» شما به آزمایش متکی باشد! و واقعا نمی‌توان گفت آن قطعات جور شدند، چونکه.....

در واقع هیچ کدام از تصمیم‌های غیر شهودی که به واسطه‌ی آنها قطعات را کنار هم گذاشتم به کار من نیامدند. آن یک لحظه هم فقط و فقط شانس آوردم و از چنگ چارچوب‌های ذهنی گریختم تا توانستم معما را حل کنم. راستش وقتی درست شد، خودم هم فکر نمی‌کردم چنین راه حلی داشته باشد. آنچه که می‌دیدم با آنچه که از قبل می‌پنداشتم زمین تا آسمان متفاوت بود.