کتاب قوی سیاه تمام شد، اما امیدوارم قوهای سیاه مثبت در راه باشند!

نکته‌ای در خصوص این کتاب هست و اون این‌که احساس می‌کنم افکار نویسنده حتی در سبک نوشتار او هم جاری هست، نویسنده در کتاب مدام از تجربه‌گرایی و شکاک بودن صحبت می‌کنه، و سبک نوشتار هم اینگونه هست؛ هر مطلبی که بیان می‌شه بعد از اون به واسطه‌ی یک یا چند مثال تکمیل می‌شه. نویسنده به کارل پوپر و ابطال گرایی گرایش داره، و این موضوع رو هم من به وضوح در نوشته‌‌‌هاش مشاهده کردم، آوردن اندیشه‌ای و اثبات نادرستی آن!

نسیم طالب در این کتاب مدام افکار خطی را به چالش می‌کشد. می‌گوید نقطه‌هایی که احساس می‌کنیم روی یک خط با شیب معین در حال حرکت هستند تنها چند نقطه‌ از میلیون‌ها نقطه هستند که در آن بازه‌ی زمانی در جاهایی قرار گرفته‌اند که ما به واسطه‌ی مشاهدات ناقص خود، معادله‌ی معلومی برای آن‌ها در نظر می‌گیریم.

او از شک و تجربه گرایی دفاع می‌کند اینکه بسیاری از مواقع حکم ندهیم! بسیاری از مواقع بگوییم نمی‌دانیم. اما نه همیشه. ما انسان هستیم و بعضی وقت‌ها باید قاطعانه حرف بزنیم، و می‌گوید اتفاقا در خصوص مسائل کوچکی که تبعات بزرگ ندارند بهتر است قاطع باشیم. مثالی که خودش می‌زند در خصوص، پیش‌بینی وضع هوا برای رفتن به پیک نیک است. باید تجربه کرد و از شکست نهراسید چرا که این هم در سرشت آدمی است، ما امکان خطا توسط خودمان را خیلی وقت‌ها نادیده می‌گیریم. همان که می‌گویند: جایزالخطا بودن. گاهی شک، گاهی قاطعیت! هنر ما در این است که بتوانیم این موقعیت‌ها را از هم تمییز دهیم.

پاراگرافی در خصوص آزمون و خطا در این کتاب بسیار نظر من را به خودش جلب کرد:

ایده‌ی رویداد مثبت

باور تجربه‌گرایان بر این بود که باید در معاینات پزشکی چنان ذهن بازی داشته باشند که اجازه دهند بخت نقشی ایفا کند. بیمار ممکن است از راه بخت درمان شود، مثلا با خوردن خوراکی که تصادفا شاید برای بیماری او خوب باشد. از آن پس می‌توان این درمان را درباره‌ی بیماران دیگر به کار برد. رویداد مثبت(مانند داروهای فشارخون با آثار جانبی که به تولید وایاگرا انجامید) روش محوری تجربه‌گرایان برای کشفیات پزشکی بود. این نکته را می‌توان به زندگی گستراند؛ بیشینه‌سازی خوش‌بیاری در پیرامون خود.

سکستوس آمپیریکوس داستان آپلس نقاش را بازگو می‌کند که هنگام کشیدن نقش یک اسب می‌کوشید کف دهان حیوان را نشان دهد. پس از کوشش فراوان و ایجاد پچلی، دست ازکار کشید و از روی خشم اسفنجی را که با آن قلم‌مویش را پاک‌ می‌کرد به نقاشی پراند. در نقطه‌ی برخورد اسفنج با تابلو نقشی دقیق از کف دهان اسب پدید آمد.آزمون و خطا یعنی کوشش زیاد. به راستی ما از نظر روانی و فکری، با آزمون و خطا، و با پذیرش این حقیقت مشکل داریم که زنجیره‌ای از شکست‌های کوچک در زندگی لازم است. همکار من مارک اسپیتس‌ناگل دریافت که ما انسان‌ها درباره‌ی شکست، گیر ذهنی داریم. شعار او این بود که:(آدم نیاز دارد عاشق شکست باشد.) به راستی دلیل این‌که من بی‌رنگ در آمریکا خودم را در وطن حس کردم دقیقا این بود که فرهنگ آمریکایی فرآیند شکست را ترغیب می‌کند؛ خلاف فرهنگ اروپا و آسیا که در آن‌ها شکست با ننگ و سرافکندگی روبه‌رو می‌شود. تخصص آمریکا در این است که این ریسک‌های کوچک را به جای دیگر کشورها می‌پذیرد؛ و دلیل سهم بی‌تناسب این کشور در نو‌آوری نیز همین ریسک پذیری است. درآنجا همین که فکری یا کالایی پدید آمد بعدها تکمیل می‌شود.


و این ترس از شکست بسیاری مواقع به سر من آمده است. ترسی بازدارنده، احساسی که در آن گمان می کنم اگر کاری انجام می دهم باید تمام جوانب آن را بررسی کنم تا مبادا خطایی مرتکب شوم، مبادا نتیجه آنطور که می خواهم از آب در نیاید، غافل از این که خیلی مسائل از دید من پنهان است و در مورد بسیاری چیزها تصورات نادرستی دارم. همین احساس ترس باعث می شود خیلی مواقع کاری را که ابتدا تصور می کنم درست است اصلا انجام ندهم.