رمان بادبادک باز، داستانی است از زندگی دو دوست افغان. از کودکیشان، از زندگیشان، از جنگ می گوید؛ سالها می گذرد اما در انتها باز هم سخن از دوستی و برادری به میان می‌آید. جملات کتاب به جان آدم می‌نشیند، حرف‌هایی که انگار بارها و بارها در زندگیت آن‌ها را لمس کرده‌ای.

ازمتن کتاب: دلم پر از غم شد. بازگشت به کابل مثل دیدار دوستی دیرین و از یاد رفته بود که وقتی شتابان به سویش می‌روی، می‌بینی که روزگار بر او سخت می‌گذرد و بی خانه و کاشانه و تنگدست شده!


 از تلخی‌های جنگ همین است، هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود. فارغ از جایی که زندگی می‌کنیم، اگر کودکیمان را به سان سرزمینی بدانیم، انگارزمانی به یکباره در کشور کودکی آدم جنگ می‌شود، آنگاه از کودکیت دور می‌شوی، مهاجرت می‌کنی، سال‌ها می‌گذرد و با تلنگری دوباره بازمی‌گردی به جایی که سال‌ها حواست به آن‌ نبوده‌است. کتاب بادبادک باز یکی از آن تلنگرها بود.

بازمی‌گردی و می‌بینی دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست، دیگر خانه آن خانه نیست، و آدم‌ها همان آدم‌ها. دیگر نمی‌شود عصرها در حیاط توپ‌بازی کرد. حیاطی که حتی دیوارهایش هم با من هم‌بازی می‌شدند. اما یک چیزهایی هیچ وقت عوض نمی‌شوند، از آن روزها فکر می‌کنم مادربزرگ است که تغییر نکرده چون با خودش نجنگیده است. جنگ همه چیز را تغییر می‌دهد، جنگ آدم‌ها با خودشان آن ها را عوض می کند، اما مرگ نه! با مرگ، آدم‌ها همانگونه که بوده‌اند در قلبت ادامه پیدا می‌کنند؛ پدر هم هیچ وقت با خودش جنگ نداشت. مادربزرگ کنارم است، با دقت دارد قرص‌هایش را جدا می‌کند و از پدر می‌گوید، از طرز خوش آمد گفتنش به مادربزرگم. می‌گوید هربار که به خانه‌تان می‌آمدم پدرت جلوی در می‌ایستاد،دستش را روی سینه اش می گذاشت و می‌گفت: مادر با آمدن شما قلبم روشن شد.

از پدر گفتم، از مادربزرگ و از کودکی. بادبادک‌باز همین بود. از همه برایم حرف می‌زد. وادارم می‌کرد مدام برای خودم خاطره بگویم، از گذشته‌ها و حتی از بعدها. بادبادک‌باز ضربان قلبم را تندتر می‌کرد و مدام زندگی و آدم‌هایش را برایم ورق می‌زد.