در طول این سال‌ها، از خیلی آدم‌ها، کتاب‌ها و....چیزهایی یاد گرفته‌ام. اما خیلی مواقع آن‌ها را فراموش کرده‌ام. خیلی وقت‌ها چیزهایی را یادگرفته‌ام اما آن کسی که به من شیوه‌ را آموخته یادم نمی‌آید. یک سری درس‌ها هم از یادم نمی‌روند نه خود آن درس نه شیوه‌ی یادگیری‌اش. دوست دارم بدانم چطور می‌شود که چنین اتفاقی می‌افتد. از الفبا درس دادن معلم در سال اول دبستان آنچنان چیزی به یاد ندارم، هرچند هر لحظه از ثمرات آن‌ بهره می‌برم. حرف‌ها و کتاب‌هایی که می‌آیند تا عین به عین حفظ شوند و باز پس داده شوند، یادم نمی‌آید. از آن وقت‌هایی که من به اجبار باید به آموخته‌های پیشین یک نفر که او هم گویا از کس دیگری آن را آموخته بود گوش می‌دادم چندان چیزی یادم نمی‌آید. خاصیت بعضی چیزها چیست که انگار یک گوشه از مغز و قلبت را تراش می‌دهند و ناخودآگاه بعضی وقت‌ها به یادشان می‌افتی، و با همان وضوح سال‌ها قبل در سرت تکرار می‌شوند. فکر می‌کنم از هر راهی که آموزش انجام می‌شود باید فرآیند کاملی را طی کند تا به منظور و مقصودش برسد، وگرنه می‌شود مثل درمان ناقص که بدن آدم را ضعیف تر هم می‌کند، و حال آدم را خراب! حالا در این فرآیند چه چیز در ماندگار بودن نقش دارد؟  بی شک روش آموزش بسیار پراهمیت است، و احساس می‌کنم روشی که در آن تجربه خود فرد نقش داشته باشد یکی از گزینه‌های مطلوب است. آموزشی که خودمان در خلق آن نقش داشته باشیم به این راحتی‌ها فراموش نمی‌شود.

 

از درس‌هایی که با تجربه آموختم درس قدردانی بود، درسی که فرآیند آن کامل طی شد. حالا بگذریم از این که اگر تمام مراحل آموزش هم درست و حسابی طی شود، باز هم اگر آدم یادگیرنده کسی مثل من باشد، کوتاهی‌هایش در فرآیند یادگیری قابل چشم پوشی نیست، اما خب روی من هم تاثیر داشت و این تاثیر هم قابل چشم پوشی نیست.

 

کلاس پنجم دبستان بودم، یادم نمی‌آید چقدر ارزش چیزهایی را که داشتم می‌دانستم. یک روز معلم سر کلاس گفت: می‌خواهیم از پدرها و مادر‌ها بابت محبت‌های آن‌ها تشکر کنیم. بعد  تعدادی روسری برای مادرها خریداری شد و لباس برای پدرها. هرکس با کمک معلم و دوستانش روسری‌ای را که برای مادرش مناسب بود انتخاب کرد. بعد معلم گفت: برای پدر و مادرتون یک نامه بنویسید و از زحماتشون تشکر کنید، بعد نامه‌ها و هدیه‌ها را با کمک هم به آدرس خونتون پست می‌کنیم. از نوشتن نامه خجالت می‌کشیدم، الان نمی‌دانم چرا. نامه‌ها را نوشتم. وقتی هدیه‌ها به خانه ارسال شد، من از همه بیشتر ذوق زده شدم. یادم می‌آید که از خواندن نامه توسط پدرم هم خجالت می‌کشیدم! شاید چون هیچ وقت از او تشکر نکرده بودم! نامه را خواندند، هر دو خوشحال شدند، اما یادم است که پدرم نامه را پیش خودش نگه داشت. خیلی از آن تعریف می‌کرد و هر چند وقت یکبار آن را می‌آورد و می‌خواند، این کار برایم بی‌نهایت ارزشمند بود. قدردانی من قدر دانسته شده بود. و از این بابت احساس غرور می‌کردم. فهمیدم قدردانی کار با ارزشی است چرا که حداقل می‌فهمی طرف مقابل از کاری که برایش انجام داده‌ای خوشحال شده ‌است. خیلی وقت‌ها سعی کردم سپاس گزار باشم، چون احساس کردم هر محبتی باید پاسخش را دریافت کند و گرنه به مقصود خود نرسیده است. کمال مهر و محبت احساس می‌کنم تنها در ابراز آن نیست بلکه در توجهی از سوی گیرنده‌ی آن نهفته است. این‌که چند کلمه‌ی ساده از یک بچه‌ی دبستانی بارها خوانده شد، یعنی فرآیند آموزش قدردانی و محبت هم کامل انجام شده‌است، و قطعه‌هایش از تکه‌ای که معلم در آغاز در ذهنم قرار داد و همینطور قطعات بعدی، درست سر جای خود قرار گرفته‌اند. این روزها از قدردانی خجالت نمی‌کشم، از حرف‌هایی که باید بزنم نمی‌ترسم. نمی‌دانم اگر درسی از قدردانی و سپاس در کتاب‌های درسی بود، تا چه حد روی من تاثیر می‌گذاشت و اگر این اتفاقات پشت  سر هم و احساس هیجان در هر مرحله از آن‌ها نبود از چه طریقی قرار بود آن‌را یاد بگیرم. با آنکه خیلی وقت‌ها فراموشش می‌کنم، اما آن زمان‌ها هم می‌دانم یک جای کار می‌لنگد، و احساس خوبی که باید داشته باشم را ندارم.

 

نقش تجربه در یادگیری را می‌توانم اینگونه بیان کنم: فرآیند یادگرفتن چیزها گاهی می‌تواند مثل چیدن یک پازل باشد. پازلی هزار تکه که بعضی‌ها آن را ساخته‌شده و قاب گرفته می‌آورند و به دیوار نصب می کنند و می‌گویند از دیدن آن لذت ببر،  بعضی دیگر کنارت می نشینند تا قطعه به قطعه آن‌ها را سر جایشان بگذاری، و بعضی معلم‌ها می‌گویند برای یادگرفتن باید هر هزار قطعه را خودت بسازی و سرجایشان بگذاری!