خیلی چیزها برای آدم بی معنا هستند، انگارآدم نمی‌بیندشان. زمان می‌گذرد، آمدن‌ها و رفتن‌ها، شنیدن‌ها و دیدن‌ها برای انسان معنا سازی می‌کنند. چیزی یا کسی که قبل‌تر کمرنگ بوده مهم می‌شود،  مهمان قلبمان می‌شود. انسان به مرور با مکان‌ها هم عجین می‌شود و انس می‌گیرد. روز اولی که پا به فضای دانشگاه گذاشتم این ساختمان و پنجره‌هایش برایم بی‌معنا بودند، از پله‌هایش بالا رفتیم.

استادگفت اولین درس این است: دست‌های معمار باید همیشه بوی خاک بدهد. از قضا آن فضا خاکیمان کرد!

گفت: باید تجربه کرد.

نگرش استاد و رفتارش این بود:دل شاگرد را دریابیم، تا دُریابیم.

هر روز به امید کلامی که کمی ما را روشن کند، به سوی این مآمن راه می افتادیم، گاهی از پنجره‌ها باید به بیرون نگاه می‌کردیم تا استاد سمتی را به ما نشان دهد، و سخنی بگوید. گاهی بابت کارهایمان پنجره‌ها را به ما نشان می‌داد و می‌خواست ما را از آنها پایین بیاندازد.

گاه در جواب طرحهایمان خنده نصیبمان می‌شد و گاهی طعنه!

روزها گذشتند.

حالا این ساختمان و تمام اجزایش برایم معنا پیدا کرده اند.

از آمدن به اینجا چهار سال می گذرد، دیگر نگاه من فرق کرده است. برای همیشه‌ی زمانه این پنجره‌ها را که ببینم بوی خاک و لبخند استاد همراهش برایم تداعی خواهد شد. حالا به ساختمان‌های دیگر هم بهتر نگاه می‌کنم می‌دانم پای صحبت هرکدامشان که بنشینی هزار قصه برایت دارند.

اینجا برایم پر از معناست، خیلی وقتها با دوستانم از ساختمان کناری به آتلیه ۶ نگاه می‌کنیم، یکی می‌گوید استاد در اتاقش است ببینید، «آنجا چراغی روشن است» ، دوستی می‌گوید انگار دانشجوها جمع شده‌اند.

این پنجره‌ها تا ابد حرف برای گفتن دارند.

همه‌ی اجزای این سیستم، از دانشجوها و دوستانم، استادها و علی آقا که ساعت ۴ برای استادها چای می‌آورد گرفته تا صندلی های آتلیه و پنجره‌ها و ساعت ۶ به وقت آتلیه، همه و همه کمک کردند تا این فضا برایم معنایی دلچسب پیدا کند.

حالا دیگر هر بار که این ساختمان را مجسم می‌کنم برایم تکرار تجربه‌ی شادمانیست، جایی که به من نشان داد باید به پنجره‌ها بهتر نگریست، ممکن است در پس آن‌ها پلکانی باشد که به واسطه‌ی آن بتوانی  چند قدمی بالاتر بروی و از آنجا دنیا را جور دیگری ببینی. شاید کمی دلپذیرتر!