احسان و نیکویی چیست؟

باید با چه چیزی مواجه شد تا این احساس در ما پدیدار شود که آن چیز نیک است؟

اصلا خود نیکی چیست؟

در جستجوی فهم نیکی و احسان، بیت به بیت فصل احسان در بوستان سعدی را خواندم، بعضی داستان ها را چندین بار. اگر اشتباه نکنم چند سالی هم هست که دارم دنیا را می بینم، البته به اندازه ی ظرف ذهن خودم. با تکیه بر همه ی این ها و یا حداقل تصور تکیه بر دیده ها و شنیده هایم، احسان را این گونه تعریف می کنم: احسان گذر است، احسان کردن گذشتن است، ماندن نیست! گذشتن به هر دو معنای آن.

احسان مترادف عبور است.

تو نیکی کن، در دجله انداز و برو. حتی به نظرم نباید منتظر بیابان بود و این که خدایت در بیابان باز دهد! آدمی اگر توانست احسان کند، اگر نیکی کرد، یعنی فرصت این نیکی در دنیا به او داده شده است و آن لحظات نابی که آدم با خوبی کردن به دست می آورد را تجربه کرده است. این لحظات ناب همزمان با کارخوبی که آدم انجام داده خودش می شود آبی، که گاهی بیابان وجود آدم را سیراب می کند، آدم را سبز می کند!

احسان می کنی و می گذری. یا بهتر بگویم می گذاری و می گذری! و تمام می شود. حال خوبی مبادله شده و این کلمه به وقوع پیوسته است، احسان.

و حالا خود کلمه گذشتن.

اصلا از گذشتن، ماندنی تر چیزی نیست. تو می روی و اتفاقا می مانی. گاهی آدم دلش می خواهد بماند! شاید نامش، و شاید اثرش، اینجاست که شاعر می گوید:

نیامد کس اندر جهان کو بماند/ مگر آن کز او نام نیکو بماند.