نمی دانم تجربه کرده اید یا نه، اما دوباره دیدن جاهایی که در گذشته با آن ها خاطره داشته ایم، گاهی اوقات اصلا خاطره انگیز نیست!

معماری همان معماری است و تو هم حداقل به نام، همان آدم قبلی هستی، اما وقتی برای تجدید خاطره پا به آنجا می گذاری می بینی، اگر تنها در ذهنت به این فضا می آمدی بسیار خاطره انگیز تر می بود. وقتی بعد از سال ها به جایی می روی و آدم های جدید را آنجا می بینی می فهمی اگر تو آنروزها اینجا را مال خود احساس می کردی به این خاطر بوده است که حضورت سازنده ی آنجا بوده است، آنروزها این فضا به تو هم تعلق داشت، اما دیدن آدم های جدید این را به آدم نشان می دهد، که آنجا دوباره ساخته شده است. به نوعی دیگر ساخته شده است جوری که تو با آن غریبه هستی، غریبه ای که آنجا جایش نیست. باید بارش را ببندد و زودتر برود، و خاطراتش را تنها در خاطرش مرور کند.

ای کاش می شد، در بعضی جاها زمان بایستد، تو دوباره پا به آنجا بگذاری و اتفاقات را تجربه کنی. تجربه ای تازه. تکراری که تکراری نباشد. دقیقا مثل دوباره خواندن کتاب ها بعد از چند سال و دریافت مفهومی تازه از آنها. فکر نمی کنم زمان و مکان با این ایستادن مشکلی داشته باشند! اما آدم ها چرا. این آدم ها با حضورشان به همه چیز مقیاس می دهند، به تو یادآور می شوند که زمان گذشته است، آنجا دیگر مال آن هاست، متعلق به آن تازه واردترها و چیزی که تو ساخته بودی دیگر آن حوالی نیست، دنبالش نگرد.