گاهی وقت ها پیش آمده است که عصر از خواب بیدار شوم اما ندانم روز است یا شب، و یا حتی چندشنبه است. اما کمتر پیش آمده بود که در بیداری موقعیت خود را گم کنم. (البته بگذریم از آن نوع گم کردن استعاری که گاه خواسته یا نا خواسته دچارش می شوم.)

دیروز بعد از بازگشتن از دانشگاه و قرار دادن کوله پشتی و وسایلم در خانه، مادرم گفت به قنادی برو و شیرینی بخر، سریع به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم و با جعبه ی شیرینی به سمت خانه راه افتادم. موقع برگشتن از تاکسی پیاده و وارد کوچه مان شدم، کوچه ای آن قدر دور و درازکه خیلی وقتها از دستش عصبانی می شوم. در طول کوچه و برای رسیدن به خانه خودم را حتما به کاری مشغول می کنم، از شمردن پلاک ها گرفته تا بررسی موزاییک های نا همگونی که مردم در پیاده رو و جلوی خانه هایشان می کارند! همینطور نگاه کردن به آسمان از بالای ساختمان قدیمی کوتاهی که بین دو آپارتمان بلند کناریش جلب توجه می کند.

خلاصه وارد کوچه شدم واینبار به فکر دانشگاه افتادم، به فکر دوستانم، پایان نامه و حرف هایی که بینمان رد و بدل شده بود. آن قدر غرق فکرهایم شدم که وقتی به خودم آمدم احساس کردم دارم از دانشگاه برمیگردم خانه! و دیدم کوله پشتی ام همراهم نیست فکر کردم آن را در تاکسی جا گذاشتم، محکم به صورتم زدم و ناامیدانه و به حالت دویدن چندقدمی به عقب برگشتم، و ناگهان جعبه ی شیرینی را در دستم دیدم و از خواب پریدم، و تازه یادم افتاد دارم از کجا میآیم. این هم از گم کردن خود و خواب دیدن من در بیداری