قبل از آنکه از کتاب «مسئله ی اسپینوزا » بگویم می خواهم چیزی را تعریف کنم.

مدتی پیش کتابی را شروع به خواندن کردم اما نمی توانستم جلو بروم، صفحات مانده باری بودند روی دوشم و صفحاتی که خوانده بودم انگار فقط بارم را سبک می کردند و تاثیری روی ذهنم نداشتند. با یکی از دوستان در اینباره صحبت می کردم او می گفت هنوز وقت خواندن این کتاب برایت نرسیده است.

صحنه ی مشابهی چندبار دیگر هم اتفاق افتاد یکبار کتابی را به استادمان نشان می دادم، و می گفتم این را گرفتم و شروع به خواندن کردم، با این که همین چند صفحه ی اول را با دقت تمام خواندم اما اصلا نفهمیدم. استاد هم خنده ای کرد و چند نویسنده و آثار آنها را نام برد و گفت اول باید این ها و حتی چیزهای دیگری را بخوانی تا بتوانی با زبان این کتابی که در دست گرفته ای آشنا شوی. گفت برو و به شوق روزی که این کتاب را دوباره در دست بگیری بیشتر بخوان.

فکر می کنم وقت خواندن کتاب ها، هم باید زبان آنها به ذهنم راهی داشته باشد و هم اینکه گاهی باید حال و هوای من هم با آنها سر سازگاری داشته باشد.

چند وقت پیش شروع به خواندن کتاب مسئله ی اسپینوزا کردم. کتاب دیگر نویسنده ی آن یعنی اروین یالوم به نام «درمان شوپنهاور» را خوانده بودم و دوستانم تعریف زیادی از این کتاب می کردند. اما نمی شد! چند صفحه اول را می خواندم و بعد میگذاشتمش کناری. تا اینکه هفته ی پیش استاد از فلسفه ی اسپینوزا شروع به گفتن کرد. واقعا وقت خواندن این کتاب برایم رسیده بود. بجای دو کتابی که استاد از اسپینوزا معرفی کرده بود شروع به خواندن این کتاب کردم!

داستان به این صورت بود که نویسنده دو قصه را از دو قرن متفاوت به طور موازی روایت می کرد و سعی بر طرح ارتباطی میان آدمها و عقاید مطرح در این دو داستان داشت. روایتی مربوط به آلفرت روزنبرک و داستانی دیگر مربوط به زندگی اسپینوزا و درواقع روزنبرکی را تصویر می کرد که در برهه هایی از زندگی به دنبال یافتن ریشه ی عقاید اسپینوزا بود.

به شخصه قسمت هایی که مربوط به زندگی و عقاید اسپینوزا بود را بیشتر دوست داشتم، هر چند که نویسنده در پایان کتاب این نکته را ذکر کرده بود که بسیاری از قسمت های مربوط به زندگی اسپینوزا ساخته ی خیال او بودند، اما فارغ از درست و غلط طرحی که از اسپینوزا در ذهنم ترسیم شد بسیار ذهنم را به خود مشغول کرد.

نمی دانم شاید همانطور که در بعضی قسمت های کتاب گفته می شد من هم به شنیدن داستان تمایل بیشتری دارم.

در آخر می خواهم قسمتی از کتاب را که دیدگاه اسپینوزا در رابطه با انسان و ارتباط او با دیگر انسان ها را ذکر می کرد مطرح کنم.

اسپینوزا می گوید: من تصور نمی کنم که انسان تنهاست. من فقط نگاهی متفاوت به مقوله ی رابطه دارم. من به دنبال تجربه ی شادی بخشی ام که نه از طریق «ارتباط» بلکه از «فقدان جدایی» حاصل می شود.

اختلاف بسیار ظریفی میان این دو کلمه برقرار است. من معتقدم ما از طریق منطق می توانیم تا حدودی جوهر خدا یا طبیعت را بفهمیم. من گفتم « تاحدودی»، زیرا هستی واقعی خدا فراتر از تفکر ماست. خدا نامحدود است. و از آنجا که ما مخلوقاتی محدودیم، نگاهمان هم محدود است. بنابراین ما برای ارتقای فهممان باید سعی کنیم این جهان را از جنبه ی سرمدی نگاه کنیم. به عبارت دیگر، باید بر موانع شناختمان، که نتیجه ی اتصال با خودمان است، پیروز شویم. و همه چیز را از منظر تساوی مطلق و دورنمایی حقیقی نگاه کنیم. اگر بتوانیم چنین کنیم، موفق شده ایم بندهای میان خودمان و دیگران را تجربه کنیم. اگر چنین چیزی رخ دهد، یک آرامش بسیار بزرگ در ما جریان می یابد و هیچ رویدادی ما را نگران نمی کند، حتی مرگ ما هم چیزی را تغییر نمی دهد. و وقتی دیگران هم به چنین دیدی برسند، با هم دوست خواهیم بود و آنچه را برای خود می خواهیم برای دیگری هم خواهیم خواست و با یک همفکری عمیق عمل خواهیم کرد. این تجربه ی خجسته و لذت بخش نتیجه ی فقدان جدایی است، نه ارتباط.

این است فرق میان کسانی که برای گرمی و امنیت اجتماع می کنند با کسانی که با هم نگاهی مسرور و هدایت شده به طبیعت و خدا دارند.