بهار عمر خواه ای دل، وگرنه این چمن هر سال/

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد


بهار عمر من کی می‌آید؟ 

از پس کدام زمستان سربلند می‌کند، و کدام درد انتظاری را می‌طلبد؟

احساس می‌کنم با تمام وجودم خواهان رویش هستم، خواهان تغییر، اما نه آنگونه رویشی که علف‌های هرز از آن پدید آیند. رویش جوانه‌وار، رویشی را روحم می‌طلبد که قاصدک پدید آورد. آنگونه قاصدک‌وار از خاک بیرون بیایم که مقصد پروازم، همه جا باشد.

با وزش بادی به همه جا پرواز کنم و با خودم آرزوهایم را به پرواز درآورم. 

بهار عمر من کی از راه می‌رسد؟

اینجاست که می‌فهمم عمر انگار اصلا زمان ندارد، انگار می‌رود و می‌رود و مدام در زمستانی بی‌زمان است، بعضی وقت‌ها سرت را می‌کنی توی برف مثل کبک. بعضی وقت‌ها می‌لرزی بی‌آنکه بدانی در زمستان به سر می‌بری؛ بعضی وقت‌ها هم زمستان را غنیمت می‌دانی. 

گاهی هم انگار از زمستان روحت باخبری اما دیگر آن را نمی‌خواهی.

آنگاه منتظری، انتظاری سخت. انتظار برای بهاری که قرار است خودت پیام آورش باشی، و قرار است روییدن تو این بهار را پدید آورد. سخت است وقتی نمی‌دانی این تغییر چگونه قرار است رخ دهد.

تغییر از زمستان به بهار و از دانه به نهال.

چگونه آدم باید از خاک سر دربیاورد و با این سردرآوردن ببیند احوالش منقلب گشته، و فصلش بهار شده است.

بهار من کی از راه می‌رسد؟