در زیر پله های خیابان انقلاب به همراه یکی از دوستانم پرسه می زدیم، او دنبال کتابی بود اما من نه. بی هیچ منظور و مقصودی کتاب ها را نگاه می کردم. اما منظور آدم خیلی وقت ها همینطور نابهنگام خودش را نشان می دهد. بین انبوه کتابها این نام را دیدم، «درکوی دوست». با خودم گفتم وصف کوی دوست و حافظ با هم عجین هستند. کتاب را برداشتم، ورق زدم و دیدم از حافظ می گوید. به شوق آمده بودم، انگار کشف بزرگی کرده باشم. کتاب را گرفتم و خواندنش را آغاز کردم. حرف های نویسنده اینگونه نبود که حال خوبی که از خواندن شعری به آدم دست می دهد را خراب کند، برعکس مثل دوستی بود که با تو در جایی آشنا و صمیمی، همقدم می شود. دوستی که انگار حال و احوالش با آن مکان عجین است، و تو را می برد و کنج هایی از آن فضا را که تابحال ندیده ای به تو نشان می دهد، و تو هر لحظه به وجد می آیی.

بعد از خواندن این کتاب، رفتم سراغ کتاب دیگری از این نویسنده، به نام سوگ سیاوش.

چند خط زیر را از این کتاب انتخاب کرده ام:

کاوس خاطرخواه و مبتلای سودابه و کشتهی اوست. چگونه می تواند او را بکشد! اما چون می داند که سودابه کشتنی است به خود می قبولاند که کشتنی نیست. و شاید به راستی نمی داند که دارد چیزی را به خود می قبولاند و این اندیشه ها همه بهانه ی رفتاری است که جز آن نمی تواند.

سوگ سیاوش، شاهرخ مسکوب


فکر می کنم واقعا گاهی اوقات اندیشه ها همه بهانه ی رفتاری هستند که جز آن نمی توانیم. گاهی وقت ها آدم میخواهد کاری را انجام دهد، شروع می کند به دلیل تراشی و آوردن بهانه های مختلف. گاهی برای کار اشتباهی مدام دلیل می آوریم، چون دیگران از ما دلیل می خواهند. بعضی وقت ها آنقدر این دلایل قوی و محکم می شوند، که خودمان هم فراموش می کنیم که کار اشتباهی کرده بودیم. اصلا باورمان می شود که جز این راه دیگری پیش رویمان نبود! فراموش می کنیم که ما فقط خواستیم که امری صورت گیرد و هیچ دلیلی برایش نداشتیم. آن لحظه وجودمان اینطور طلبید، همین.

اما مسئله ای که ذهن من را به خود درگیر کرده است حالت عکس این مسئله است، زمانی که آدم کاری را انجام می دهد و اتفاقا، چندین و چند دلیل متقن برای درست بودن آن در ذهنش دارد. اما خواستن در دلش وجود ندارد. کار درستی را انجام می دهی و دلیل و منطق و استدلال هایت هم دیگر بهانه نیستند، درست و به جا هستند.

اینبار خودت می مانی و خودت. و وجودی که هر چه برایش استدلال و برهان می آوری از تو نمی پذیرد، چرا که اصلا درست و غلطی برایش معنا ندارد. فقط از خواستن و نخواستن حرف می زند! تو برابر خواسته اش ایستاده ای و او مانند دیگران نیست که تا در جمله ای جوابی به ظاهر درست شنیدند تو را رها کنند. گریبانت را محکم گرفته و می گوید چرا؟!

این چرای بی جواب، و وجودی که هیچ پاسخی را پذیرا نیست آدم را فرسوده می کند.

خیلی وقت ها آدم می ماند کدام را انتخاب کند خواستن های غلط اما واقعی با بهانه های دروغین، و یا اراده ای که درست عمل می کند و وجودی که خواستنی برای آن عمل ندارد. وقتی انتخابت این دومی باشد، آنگاه تو می مانی و یک آدم زبان نفهم در درونت که به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.