امروز کتاب بوف کور را خواندم. تقریبا از نیمه های کتاب ذهنم از داستان پرید. انگار از آنجا به بعد همینطور ذهنم در جمله ها و حس هایی که نویسنده مطرح کرده بود قفل می شد. اولین کتابی بود که در حین خواندنش من را مجبور کرد، سه بار خواندن را قطع کنم و چیزهایی که به ذهنم رسیده را بنویسم. در مورد کتاب های دیگر معمولا یا خطی را در دفترم می نویسم یا آن که مطالبی که توجهم را جلب کرده اند را رنگی می کنم و همانجا خطی درباره ی آنها می نویسم. اما برخورد با این کتاب باعث شد هی حرف در مغزم راه بیافتد، حرف هایی در مورد زمان، ترس، و در مورد مرگ.

باید یکبار دیگر کتاب را بخوانم و در مورد آن حرفهایم را بنویسم، اما چیزی که حالا به ذهنم می رسد این است که بیان احساس ها در کتاب به گونه ای بود که انگار آدم را با لباس ترس، یا جامه ی مرگ در یک استوانه ی آینه ای بیاندازند. ترس بی نهایت برای آدم تکرار می شود، مرگ برسر آدم آوار می شود. اما خوبیش این بود که وقتی سرت را بالا می کردی و چشم از این بدنه ی آینه گون بر می داشتی می دیدی هنوز بالای سرت آسمانی هست، در خانه نشسته ای، و انگار هنوز زنده ای!