هر قدمی که در کوه و دشت جانستان گذاشتم برایم حس بی نظیری را با خود به ارمغان داشت. هر لحظه اش، دمی از زندگی بود که باید آن را غنیمت می دانستم. قدمی بهار بود قدمی دیگر زمستان بود، لحظه ای چشمانت بر چمنزار می افتاد و گوشت صدای آب را از دور ها می شنید و پایت هم در گل بود! آن آدمهایی که هر روز نگران بودند که مبادا آبی،‌ گلی یا خاکی، هندسه ی منظم آن ها را خراب کند، آسوده پاهایشان را در گل فرو می کردند. بعضی ها شاکی بودند، بعضی ها از احساسشان می گفتند، از این که با هر گامی که در گل برمی دارند انگار دارند سنگین تر می شوند. هر لحظه باید تنها به همان دم فکر می کردی، این خیلی خوب بود و بهتر آنکه انگار چاره ی دیگری هم نداشتی. می دانستی جوری باید پایت را بگذاری که در این لحظه روی برف ها زمین نخوری. می دانستی باید بروی. می روی، آنقدر که دیگر از نفس می افتی آنقدر که نای کلامی حرف زدن نداری، آنقدر که مقصد و مقصودت تنها یک گام است و بس، و تنها هدفت بازنایستادن است. هدفت کنکاش هر قدم است، و شنیدن صدای کوهستان. و هر گام اینگونه در جانت می نشیند. فکر کردن هم آنجا جور دیگری بود، یک جایی در مغزم خالی بود. نه به فکر کار فردا بودم، نه به فکر کتابی که باید خواند نه موسیقی ای که باید شنید. فقط جایی از ذهنم لحظاتی بعضی آدمها را به یاد می آورد. اصلا انگار ویژگی بعضی راه ها و آدمها به هم نزدیک هستند، وقتی سنگینی و سختی سنگ ها را طی می کنی یاد بعضی نفرات می افتی، روی برف که می روی، یاد عده ای در دلت زنده می شود که گاهی برخوردشان با تو بویی از نرمش دارد، وجودشان برایت سفید است. اعتماد می کنی، لبخند می زنی و اتفاقا همان لحظه روی برفهای سفید زمین می خوری!

همینطور که در بی فکری خودت غرق شده بودی گاه به گاه طنین موسیقی ای بلند می شد، هر چه که بود دلپذیر بود، راستش آنجا دل آدم هر حس و حالی را می پذیرفت و خوب تلقی می کرد.

رفتن به دنبال یکدیگر هم، زمانی که هر لحظه جلوی رویت و پشت سرت کسی باشد، در کوه خیلی لذت بخش است. می فهمی نه جلو افتاده ای نه عقب هستی، و همه چیز سر جای خودش است. آنجا دیگر بیهوده دویدن های هر روزه را فراموش می کنی. در کوه بیهودگی معنایی ندارد، چرا که شتابی در کار نیست. کاش در زندگی روزمره هم گاهی اخطاری بود که می گفت،‌ از اینجا جلوتر لازم نیست بروی، اصلا نباید بروی! شاید آنموقع آدم در همانجایی که بود احساس راحتی می کرد، شاید آدم راضی می شد.

خلاصه که همه چیز در کوه و دشت برایم تازه بود، و حسی از رضایت را با خود به همراه داشت.

لحظه های ناب جانستان همان شعر شاملو بود که می گفت:

یله بر نازکای چمن زار رها شده باشی، پا در خنکای شوخ چشمه ای.....