دست به قلم

اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام.

حاج خانوم و حاج آقا

   بچه که بودم پدرم همیشه از خانه ی کودکی اش در خیابان خوشبختی تعریف می کرد. من خانه ی خیابان خوشبختی را جز در خیالاتم ندیده ام. اما همیشه دوست داشتم آنجا زندگی کنم. وقتی پدرم زخم کف پایش را نشانم می داد که وقتی در حوض با برادرهایش بازی می کرد، بریده بود، دلم برایش نمی سوخت. بلکه دلم می خواست من هم با خواهر و برادر نداشته ام در آن حوض آب بازی می کردم؛ حتی اگر پایم زخمی می شد! حالا که سال ها از آن خاطرات و خانه ی ندیده می گذرد، می بینم آدم ها اغلب یک خانه ی خیابان خوشبختی دارند که از آن برای فرزندانشان تعریف کنند. جایی که فکر و خیالات ناراحت کننده، دغدغه های فردا و پس فردا در آن راه ندارد. جایی که شیطنت هایش، شعمدانی های باغچه اش و توپ بازی های شبانه روزی اش به یاد مانده و بس. اما سختی اش این است که این خانه‌ی خوشبختی با رفتن آدمها، با بزرگ شدن خودمان و خیلی چیزهای دیگر تمام شدنی است و هیچ خانه ی دیگری جایش را نمی گیرد.

   حالا که بزرگ تر شده ام، خانه ی خیابان فرصت که آنجا به دنیا آمدم، برایم حکم خانه ی «خوشبختی» را دارد. خوشمزه ترین غذا ها، بازیگوش ترین بچه ها، مهربان ترین آدمها من را یاد خانه مان می اندازد. چرا که آنجا از هرچیز بهترینش را داشتم.

   یکی از عزیز ترین  چیزهایی که در خانه‌ی خوشبختی خودم داشتم، محبت حاج خانوم و حاج آقا بود.

   حدود ده سال داشتم، چند روزی مدام پدرم می گفت در همسایگیمان حاج آقایی آمده که خیلی مرد خوبی است. همان روزها زنگ خانه مان را زدند و وقتی برداشتم خانمی گفت من همسایه پشتیتان هستم. در را باز کردیم، حاج خانوم با یک چادر سفید گلدار آمد. طبقه بالا در اتاق پذیرایی نشست و با لهجه ی شیرینش شروع به صحبت کرد. یک بلوز زرد برای من آورده بود، مثل اینکه حاج آقا گفته بود که همسایه دختری به این سن و سال دارد. روی بلوز تصویر یک خرگوش هویج به دست بود و بعدها انقدر آن بلوز را پوشیدم که شورش را درآوردم!  یک بسته ادویه هم برای مادرم آورده بود و چند چیز دیگر که آنها را یادم نمی آید. آن ادویه را خوب یادم است چون خوشمزه ترین لوبیا پلوی دنیا را مادرم با آن ادویه درست کرد! هنوزم که هنوز است، هر لوبیا پلوی خوشمزه ای من را یاد آن روز می اندازد! از آن روزی که حاج خانوم آمد، با آنها رفت و آمدی پیدا کردیم، مثل پدربزرگ و مادربزرگ واقعی دوستشان داشتم. همیشه خنده به لب داشتند، همیشه عاشق بودند. وقتی مادرم می گفت «فرزانه پاشو یه سر بریم خونه‌ی حاج خانوم»، از خوشحالی سر از پا نمی شناختم.

   اما یکی دوسالی بیشتر طول نکشید که هر دو به شدت بیمار شدند. با مادرم می رفتیم دیدنشان. بچه هایشان می گفتند آن خانه جدید برایشان، آمد نداشت. حاج خانوم دیگر روی ویلچر می نشست، نمی توانست به خانه ما بیاید، و آن چادر سفیدش را سر نمی کرد. مثل قبل نمی توانست با من حرف بزند. روزها گذشت و به یکباره همه چیز تمام شد! آن روزی که از پنجره ی اتاق خواب صدای گریه ی بچه هایشان را شنیدم، کنده شدن یک برگ از دفترِ خانه ی خوشبختیم بود.

   یادشان گرامی.

خدا رحمتشون کنه

زیبا  بود، خوشخوان و گزیده نویسی از خاطره ای  مفهومی بود  که در اون از زیاده روی و اغراق و  محتویات اضافه  پیشگیری و فقط اصل محتوا را به نگارش در اورده بودید. مرا بین دو راهی و شک قرار داده اید  زیرا  از ابتدای امر  با  شیوه ی زیبایی از اصول خاطره نویسی خلاق بهره بردید و با مقدمه  مکان زمان  سیر صعودی،  فلش بک استفاده کردید و استفاده از توصیف و شرح حال با قید جزییات فرع اول،  یعنی ظاهر،  پوشاک و حال و صفای خاص پیرمرد و پیرزن مهربان عالی بود.  اما به یکباره از نقطه ی اوج و کنش به فرجام جهیدید  و مرا غرق حیرت کردید که یعنی بی انکه اصول اجزای پیرنگ را بدانید   بطور تصادفی اوایلش از ان پیروی کردید؟  اگر نه  پس سیر نزولی  و واکنش و فرجام و نتیجه گیری چه شد؟   اما عالی بود 

من هم خانه ای خوشبختی داشتم، که وقتی به آن فکر می کنم بزرگترین خانه دنیا بود. ولی پارسال قبل خراب کردن آن خانه توسط ساکن جدیدش، رفتم در آن کوچه و به پنجره هایش و به درش نگاه کردم. دیدم چقدر کوچک است. همه چی خیلی کوچکتر از ذهن من بود. مثل تفاوت گالیله با آدم های کوچکش بود. 

آن خانه را خراب کردن و جایش خانه ای دیگر ساختن. ولی خانه خوشبختی همیشه در ذهن من به همان بزرگی هست و من دلتنگش

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan