دست به قلم

اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام.

مستند faces places

   این آخر هفته‌ای یا هر وقت دلتان یک مستند خوب خواست، پیشنهاد می کنم faces places را ببینید. درباره‌ی یک پروژه‌ی عکاسی است که توسط یک خانم و آقا ( که در تصویر زیر می‌بینید) در روستاهایی انجام می‌شود. عکاسی‌ای که برای مردم و با مردم، با ایده های جالب و دوست داشتنی انجام می‌شود.

   چشم را می گرداند به سمت روابط با کیفیت‌تر در شهر. چشم را می گرداند به سمت و سوی آدم‌ها. با هم بودن و برای هم کاری کردن را به ما یاد آور می‌شود. در این دوران کرونا و دوری‌ها، دلمان را می‌برد به سمت اتفاقات دور از دسترسمان... خلاصه که برایم شیرین بود، گفتم اینجا هم به اشتراک بگذارم حس خوبم را.

فیس

مایکرویونیت های شهری

   دکتر نشید نبیان در مرکز نوآوری‌های شهری تهران قرار است کارگاهی برگزار کند با عنوان مایکرویونیت‌های شهری.

   برای ثبت نام باید 100 کلمه ای در این باره می نوشتیم. در واقع ذهنیتی که از این عنوان در ذهنمان تداعی می‌شد. من هم نوشتم و گفتم اینجا هم بگذارم.

پ.ن: مایکرویونیت هیچ، اما دلم برای کارتون سطل سحرآمیز تنگ شده! :)))

hd;v,

یک راهنما

به یک راهنما نیاز اکید دارم. کسی که بگوید چه بکن و چه نکن، کسی که بیاید و بگوید غلط نبوده همه‌ی انتخاب‌هایی که کرده‌ای. به یک راهنما نیاز اکید دارم، که بگوید چه بخوان و چه نخوان، که من را راحت کند و بگوید آن زمان هایی که دست و دلت به کاری نمی رود رها کن و بگذار و بگذر. آن‌هایی که یک آدم بزرگ را در زندگی پیدا می‌کنند چقدر خوشبخت هستند. نه اینکه نبوده‌اند و نداشته‌ام راهنما، اما هر چه که بود انگار سهمم کافی نبود. انگار سوالات پاسخ داده نشده ام دارد لبریزم می‌کند، انگار هرج و مرج درونی‌ام را باید یک کسی بیاید و یک جا بیرون بکشد.

سال1400

   آن قدیم تر ها که بچه تر بودم که فکر اتفاقات عجیب و غریب بودم، گاهی به سال 1400 فکر می کردم. سالی که دیگر حتما یک آدم بزرگ شده ام و اتفاقات ویژه ای را رقم زده ام. الحق والانصاف که دوران ساده ای را پشت سر نگذاشتیم تا برسیم به 1400! حالا مطابق قراردادهای مرسوم 26 سال از عمر گران گذشت...البته که چندان بزرگ نشده ام، اما تغییر کرده ام! و به جرات می توانم بگویم فرزانه ی یکسال و دوسال و سه سال قبل نیستم. انگار در این چندسال یک بندهایی از وجودم باز شد که می توانم به دنبال آن بهتر دست و پا بزنم و بهتر فکر کنم. حالا که سال 1400 آن سال دوری که وقتی بچه بودم به آن فکر می کردم رسیده، می خواهم خودخواسته تغییراتی در خودم ایجاد کنم. این که چقدر بتوانم موفق بشوم را نمی دانم اما لازم است که خواستنم را به زبان بیاورم.

   برعکس این 26 سال، خواستم اینبار تجربه های «عمیق» است نه «عجیب»!

کارگاه طراحی شهری دو

   امروز اولین جلسه از کلاس کارگاه طراحی شهری دو بود. مطابق آداب دوران قرنطینه راس ساعت ده آن صدای آشنای skype شروع به نواختن کرد. بچه ها یکی یکی به call، جوین شدند.

   دکتر گلرخ با همان آرامش و طمانینه‌ی همیشگی به ما لبخند می‌زد. کلاس که شروع شد از هر نفر جداگانه خواست تا نظرش را نسبت به سه ترمی که از دوره‌ ارشد باقی مانده و اینکه چه انتظاری دارند بگویند. انتظار من این است که بین این و آن واین سو وآن سو، از خلال حرف‌ها و تجربه‌ها بالاخره سوی خودم را بیابم. بچه‌ها یک به یک حرف‌هایشان را گفتند. یکی می‌خواست در این سه ترم به نوشتن بیشتر هدایت شود، دیگری میخواست ربط بین بازار کار و دانشگاه بیشتر شود. بعد از آن نوبت انتخاب موضوع طرح بود. استاد چهار موضوع مطرح کرد و قرار شد در مورد هر کدام از آن‌ها هر گروه به صورت مجزا کمی صحبت کند، یکی پروژه میدان‌گاه‌ها، دیگری پادگان‌های تخلیه شده، باغ‌های در دل شهر و یکی هم بافت‌های فرسوده‌ی زرگنده، چیذر و ده ونک. گروه ما در خصوص بافت فرسوده صحبت کرد و در نهایت در یک فرآیند دموکراتیک چهار موضوع در اسکایپ به رای گذاشته شد و طراحی بافت ده ونک مورد اجماع آرا قرار گرفت. استاد در طول کلاس خیلی آرام بچه ها را به شوق آورد، همه در بحث و درس حضور پیداکردند و سرآخر به تصمیم خودشان موضوع را انتخاب کردند و کلاس همانگونه که آغاز شده بود، با لبخند استاد به پایان رسید.

   اولین تجربه‌ی اینچنینیم در دانشگاه بود، و راستش خیلی دلنشین بود؛ از گپ و گفت اول کلاس، تا بحث و جدل شیرین آخر کلاس برای انتخاب موضوع. امروز فهمیدم کلاس‌های مجازی هم می‌توانند زنده شوند، و این تنها به آدمش بستگی دارد.

   فهمیدم که گاهی تنها با یک لبخند ممتد می‌توان آدم‌ها را کشاند از انزوای خانه‌هایشان و برد...

   برد به آنجا که شوقی هست و شوری و صفایی...

شاهنامه خوانی-بخش دو

در ادامه شاهنامه خوانی رفتم سراغ پادکست فردوسی خوانی آقای دکتر امیر خادم. ایشان از نسخه‌ی استاد جلال خالقی مطلق هر هفته داستانی را می خوانند و توضیحاتی در حین و بین آن برای فهم آسان تر داستان و اشعار می دهند. با این پادکست تا داستان کاوه ی آهنگر پیش رفتم و حالا تصمیم دارم توقفی کنم و بروم سراغ کتاب ضحاک ماردوش آقای سیرجانی. تا اینجا هم به چند بیت آتشین برخوردم که گفتم اینجا بگذارمشان:

"!کسی کو هوای فریدون کند                      سر از بند ضحاک بیرون کند"

"اگر هفت کشور به شاهی تو راست!              چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟"

"ببرم پی از خاک جادوستان"

 

خونه ی بهار

کمک کنین هلش بدیم چـــرخ ســـتاره پنچره
رو آســمون شـهری کـه سـتاره بـــرق خنجره
گلــــدون ســرد و خــالی رو بذار کنــــار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته‌ایم بگه خونه‌ی باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
بــرگ درخــت بــاغمــون زبــالـه سـپــور شـده
مســـافر امیــدمـون رفـتـه از اینجــــا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شـاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه‌ی باهار کدوم وره؟
کنــار تنگ ماهیــا گربه رو نــازش می کنن
سنگ سـیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که میرسیم خطو درازش می کنن
آهـــای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته‌ایم بگو خونه‌ی باهار کدوم وره؟
عمران صلاحی

بهار کوچک خانه ی ما، دست پرورده ی مادر:بهار

داستان گیومرت

حس و حالم از خواندن اولین داستان شاهنامه یعنی پادشاهی «گیومرت» را نقاشی کردم:

 جهان سر به سر چون فسانست و بس!/ نماند بد و نیک بر هیچ کس!

شاهنامه خوانی

در راستای سوالات پست قبلی «شعر کلاسیک»، چند کتاب مرتبط با شاهنامه یافتم که گفتم اینجا قرار بدم، سعی می کنم به تدریج این لیست رو کامل کنم و در مورد هر کدوم اگر تجربه ای کسب کردم اینجا بنویسم:

1- مقدمه رستم و اسفندیار از شاهرخ مسکوب

2- ارمغان مور از شاهرخ مسکوب

3- سوگ سیاوش از شاهرخ مسکوب

4- تن پهلوان و روان خردمند از شاهرخ مسکوب

5- ضحاک ماردوش از سیر جانی 

و یک سلسله درسگفتار از آقای مسکوب درباره شاهنامه که در پادگیرها، و یویوب و تلگرام موجود هستند.

شعر کلاسیک

برای شاهنامه خوانی با کیفیت پیشنهادی دارید؟

اصلا می شود آنگونه که در اشعار حافظ و سعدی و مولانا غرق می شویم، محو قامت کاخ بلند فردوسی شویم یا آن ارتباط از گونه ای دیگر است؟

برای خواندن بعضی سخن ها باید حال خاصی داشته باشیم و مسائلی پس ذهنمان پررنگ تر باشند، شاهنامه خواندن هم اینگونه است؟

 

پ.ن: تازه شروع به شاهنامه خواندن کرده ام، و راستش برایم خیلی سخت است ارتباط با اشعارش و حتی از روی آن ها خواندن. انگار اصلا به زبان دیگری سخن می گوید. یکجوری احساس می کنم، می خواهد جلوی شتابم را بگیرد، با اخم نگاهم می کند که یواش تر چه خبر است؛ راستش این سوال ها را پرسیدم تا حالت امروزم از مواجهه با شاهنامه از یادم نرود.

 

این هم اولین بیتی که در آغاز شاهنامه خواندن نظرم را جلب کرد:(در اشعار شعرای کلاسیکمان تا بحال سخنی این گونه کمر راست کرده و مفتخر به دانش ندیده بودم)

 

مرا اختر خفته بیدار گشت/ به مغز اندر اندیشه بسیار گشت!

 

Designed By Erfan Powered by Bayan